مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
13
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ستمكنندهء من آدميزاد است . و در بامداد همين شب در نزد تو خواهد بود . چون شيربچه اين سخن بشنيد ، جهان برو تيره شد . پس بغرّيد و فرياد كرد و شرر از چشمان خود بريخت و گفت : به خدا سوگند كه امشب تا بامداد بيدار بمانم و بنزد پدر بازنگردم تا به مقصود خود برسم . پس از آن شيربچه روى بنجّار كرده ، با او گفت كه : گامهاى ترا كوتاه مىبينم و از جوانمردى كه دارم ، خاطر تو نيارم شكست و گمان من اينست كه تو با وحشيان ، راه رفتن نتوانى . با من بگو كه بكجا خواهى رفت ؟ نجّار گفت كه : بنزد پلنگ ، وزير پدر تو هميروم . زيرا كه او شنيده كه آدميزاد بدين سرزمين آمده . بر خويشتن بترسيده . رسول فرستاده ، مرا خواسته است كه از براى او خانهء بسازم كه در آنجا جاى گيرد تا كس از آدميزاد به دو نتواند رسيد . پس چون رسول بيامد ، من اين تختها برداشته ، بسوى او روان شدم . چون بچهء شير سخن نجّار بشنيد ، به پلنگ رشك آورد و با نجّار گفت : ناچار همين تختها را پيش از آنكه از براى پلنگ خانه بسازى ، خانهء از بهر من بساز . چون كار من بانجام رسانى ، بنزديك پلنگ شو و آنچه كه ميخواهد ، بساز . نجّار چون اين بشنيد ، گفت : اى امير وحشيان ، من نتوانم از بهر تو چيزى بسازم ، مگر اينكه نخست پيش پلنگ رفته ، كار او بانجام رسانم . پس از آن بنزد تو آمده ، خانهء از بهر تو بسازم كه ترا از دشمن نگاه دارد . بچه شير گفت : به خدا سوگند نگذارم از اينجا به روى ، مگر اينكه همين تختها از براى من خانه بسازى . پس شير بچه بنجّار بجست و خواست كه با او مزاح كند . پنجهء به دو زد كه نجّار بر پشت بيفتاد . بچه شير به او بخنديد و گفت : اى نجّار ، تو بس ناتوان بودهء . اگر تو از آدميزاد بترسى ، معذورى . پس نجّار از آن سخن در خشم شد . ولى ازو پوشيده داشت . پس از آن نجّار بنشسته و به روى بچه شير تبسّم كرد و گفت : اينك از براى تو خانهء خواهم ساخت . آنگاه نجّار ، تختها باهم راست كرد و مسمارش بكوفت و به صورت بچّه شير ، قالبى ساخته ، در آن بازگذاشت و از هرسوى آن سوراخها كرد و ميخها