مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

12

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ببرند و شبانروز كارهاى دشوارم بفرمايند . و چون پير شوم يا بشكنم ، مرا نگاه ندارند و بقصابم بفروشند و او مرا كشته ، گوشت من بطباخ و پوست مرا بدباغ فروشد . اى ملكزاده ، مپرس از بنى آدم چه رنجها كه ميبرم . بچهء شير گفت : چه وقت از آدميزاد جدا گشتهء ؟ اشتر گفت : ساعتيست كه ازو جدا گشته‌ام و او بر اثر من روان بود و قصد گرفتن من داشت . اى ملكزاده ، بگذار تا من به اين بيابانها بگريزم . بچه شير گفت : اى اشتر ، اندكى در اينجا بمان تا ببينى كه من او را چگونه از هم بدرّم و گوشت او را چه‌سان بخورم و استخوانهاى او را چون بشكنم و خون او را چگونه بياشامم . اشتر گفت : يابن السلطان ، من از آدميزاد بر تو هميترسم كه او مكر و خدعهء بسيار دارد ، چنان كه شاعر گويد : همگى بدفعال و بدسيَرند * از درون تيغ و از برون سپرند همچو مال يتيم بيرون خوش * ليك هنگام آزمون آتش هنوز اشتر بيت بانجام نرسانيده بود كه گرد برخاست و از ميان گرد ، مرد پير كوتاه‌قامت باريك بشرهء پديد شد و در دوش ، خرجينى داشت كه آلت نجارى بدان خرجين بود و هشت تختهء چوبين در سر داشت و كودكان خوردسال را دست گرفته ، همىشتابيد تا بشير بچه نزديك شد . اى طاوس ، من چون او را بديدم ، از غايت بيم از خود برفتم . و اما شيربچه چون او را بديد ، برخاسته ، بسوى او رفت و با او ملاقات كرد . چون شيربچه به دو رسيد ، نجار بخنديد و با زبان فصيح گفت : اى پادشاه بزرگ ، خدا شام ترا مبارك كند و بر شجاعت و قوّت تو بيفزايد . مرا از حادثهء كه با من رو داده ، پناه ده و مرا از شرّ ستم‌كنندهء خود وارهان . كه من جز تو يارىكننده و پناه نيافتم . پس از آن نجار در پيش روى شيربچه ايستاده ، بگريست و بناليد و شكايت هميگفت . چون بچه شير ، گريستن و شكايت او را بشنيد ، گفت : ترا پناه دادم ، از آنچه بيم دارى . بازگو ، كه ترا ستم كرده و تو كيستى كه من در همهء عمر چون تو خوب‌صورت و فصيح نديده بودم و ترا مشغله چيست ؟ نجار گفت : اى بزرگ وحشيان ، من نجّارم و