مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
118
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كه خادم با دروغى خود را از اين ديوانه خلاص كند ، چگونه من با دروغى خود را از چنگ او نرهانم ؟ پس رو بقمر الزمان كرده ، گفت : يا سيدى ، از من مؤاخذه مكن . كه پدر تو مرا فرموده بود كه خبر اين دخترك از تو پوشيده دارم . ولى من مرد پير ناتوان هستم . از شكنجههاى تو رنجور و فكار گشتم . بيش از اين طاقت آزار ندارم . مرا اندكى مهلت ده تا قصّهء دخترك با تو بيان كنم . در حال ، قمر الزمان دست از آزردن او كوتاه كرد و گفت : چرا پيش از آنكه ترا شكنجه كنم . حكايت دخترك نگفتى ؟ اكنون اى شيخ پليد ، برخيز و قصّه آن دخترك بر من فروخوان . كه آن دختر قمر منظر را در كنار منش كه آورد و الحال در كجا است ؟ و اگر پدر من ، ملك شهرمان از اين كارها قصد امتحان من داشت كه بزن گرفتنم راضى كند ، اكنون من راضى شدم . و اگر قصد پدرم اين بوده است كه آن دخترك به من بنمايد ، پس از آن او را از من پوشيده دارد تا به دو حريص گشته ، به تزويج تن در دهم ، اكنون مرا ميل در سرحدّ كمال است و جز آن دخترك ، كس را نميخواهم . زود برخيز و پدر مرا اشارت كن كه در تزويج او شتاب كند و خود نيز همين ساعت بنزد من بازگرد . وزير برخاسته ، در حالتى كه گمان خلاصى نداشت ، همىرفت تا از برج بدرآمد و همىدويد تا به پيشگاه ملك شهرمان برسيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و هشتاد و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، وزير همىدويد تا به پيشگاه ملك شهرمان رسيد . ملك گفت : اى وزير ، چونست كه ترا پريشان و درهم مىبينم ؟ وزير با ملك گفت : بشارت آوردهام . ملك گفت : بشارت بازگو . وزير گفت : بشارت همين است كه پسرت قمر الزمان ، ديوانه گشته . چون ملك اين سخن بشنيد ، ستاره به چشم اندرش تيره شد و با وزير گفت : صفت جنون قمر الزمان بر من بيان كن . وزير