مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
117
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب يكصد و هشتاد و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، قمر الزمان گفت : بر من آشكار شد كه اين كار را شما بخادم آموختهايد و شما گفتهايد كه مرا از كار دختركى كه دوش در اينجا بود ، آگاه نكند . اى وزير ، تو خردمند و فرزانهء . با من بگو دخترى كه دوش در اينجا بود ، بكجا رفت ؟ و يقين دارم شما او را نزد من فرستاده بوديد . ولى وقتى كه بيدار شدم ، او را در اينجا نيافتم . تو راست گو كه اكنون دخترك كجا است ؟ وزير گفت : اى قمر الزمان ، به خدا سوگند كه ما كس پيش تو نفرستادهايم و تو در اين مكان دربسته تنها بودى و خادم در پشت در بود و بنزد تو دخترى يا پسرى نيامده . بعقل خود بازگرد و خاطر بوسوسه مشغول مكن و اين سخنان مگو . قمر الزمان گفت : اى وزير ، آن دخترك ، دخترى بود پرىپيكر و سياه چشم گل رخسار كه دوش در اينجا بود . وزير از سخن او شگفت ماند و گفت : دختر را در بيدارى بعيان ديدهء يا در خوابش ديدهء ؟ قمر الزمان گفت : اى پير خرف نادان ، مگر ترا گمان اينست كه من او را در خواب ديدهام ؟ به خدا سوگند كه من او را به بيدارى به چشم خود ديدهام و نيمى از شب بحسن و جمال و شمايل بديع او نظاره كردم و شما او را سپرده بوديد كه با من سخن نگويد و خويشتن را بخواب زند . وزير گفت : يا سيّدى ، شايد آنكه تو ديدهء اضغاث و احلام است كه از بخار طعام رو داده و يا شيطان بر تو وسوسه كرده . قمر الزمان با وزير گفت : اى شيخ پليد ، تو از بهرچه مرا استهزا ميكنى ؟ ميگوئى شايد كه بخوابش ديدهء . با وجود اينكه خادم بآمدن دختر اعتراف كرد و به من وعده داد كه از بيرون بازگشته ، مرا از قضيهء او آگاه كند . وزير گفت : ديوانهوار سخن مگو . چنين دختر ماهرو به اين منزل خراب از كجا راه يافت ؟ قمر الزمان در خشم شد و زنخدان وزير گرفته ، از تخت به زير كشيد و به زمين افكند و لگد زدن آغاز كرد . وزير ديد كه از ضرب مشت و لگد هلاك خواهد شد . با خود گفت : جائى