مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

116

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

با وزير ميگفت : دوش مرا بس‌كه خاطر بقمر الزمان مشغول بود ، نخفته‌ام و بيم از آن دارم كه از آن برج ، آفتى به دو رسد . او را در آنجا بزندان كردن ، مصلحت نمىنمايد . وزير گفت : هراس مكن . به خدا سوگند كه هيچ آسيب بر وى نمىرسد . تو يك ماه او را در زندان بگذار تا نخوتش كم شود . الغرض ، ملك با وزير در گفتگو بودند كه خادم با آن حالت منكر بنزد ايشان درآمد و با ملك گفت : اى پادشاه ، پسرت ديوانه گشته و با من چنين و چنان كرد و گفت دختركى دوش در اينجا بود . بى خبر از من رفته است . تو خبر او با من بگو . چون ملك شهرمان ، حالت قمر الزمان از خادم بشنيد ، فرياد واويلا بركشيد و بوزير خشم آورده ، گفت كه : سبب اين كارها تو بودهء . اكنون برخيز و از كار قمر الزمان آگاه شو و مرا نيز با خبر كن . در حال ، وزير از نزد ملك بدرآمد و از بيم ملك ، راه رفتن نمىتوانست و با خادم بسوى برج روان شد . و در آن‌وقت ، آفتاب برآمده بود . چون وزير پيش قمر الزمان رفت ، ديد كه بر تخت نشسته ، تلاوت همىكند . وزير ، او را سلام كرد و در پهلوى او بنشست و گفت : اى خواجه ، اين خادمك پليد ، سخنى با ما گفت كه ما را بتشويش اندر كرد و ملك از سخن او در خشم شد . قمر الزمان گفت : اى وزير ، خادمك بشما چه گفت كه بتشويش اندر شديد ؟ وزير گفت كه : خادم با حالت منكر آمده ، از تو حالتى حكايت كرد كه آن حالت از تو دور باد و سخنى گفت كه نتوان گفت . حمد خدا را كه تو سلامت هستى و ترا خرد بىنقصان است . هرگز از تو كار بد رو نداده و نميدهد . قمر الزمان گفت : اى وزير ، اين خادم پليد چه گفت ؟ وزير گفت : خادم از تو ديوانگى حكايت كرد و خبر داد كه تو گفتهء دختركى دوش در اينجا بود . آيا تو اين سخن گفتهء يا نه ؟ چون قمر الزمان از وزير ، اين سخن بشنيد ، سخت خشمناك شد و با وزير گفت : بر من آشكار شد كه شما اين كار را بخادم آموخته‌ايد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .