مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

112

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب يكصد و هشتاد و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملكه را از ديدن قمر الزمان ، خرد بزيان رفت و هوشش بپريد و با خود گفت : اين پسر قمر منظر كيست كه در اينجا خفته ؟ پس از آن بچشمان مخمور و ابروان بهم پيوستهء او نظر كرد و حسن و جمال و عارض و خال او بديد . مهرش بر او بجنبيد و بستهء دام محبتش گرديده ، گفت : به خدا سوگند كه اين پسر را بهجت و جمال بآفتاب همىماند و مرا دل از شوق نزديك است كه از هم بپاشد . و به خدا سوگند اگر ميدانستم كه اين پسر همان است كه مرا از بهر او خواستگارى ميكردند ، هرآينه سخن پدر مىپذيرفتم و رسول اين ملك‌زاده را رد نمىكردم و اين را شوى خود ميگرفتم . پس ملكه بدور ، چشم به روى قمر الزمان دوخته ، به او گفت : اى خواجهء من و اى حبيب دل و روشنائى ديدهء من ، از خواب بيدار شو . ولى ميمونهء جنّيه ، خواب بر قمر الزمان سنگين كرده بود كه او بيدار نميشد . پس ملكه به او گفت : بجان منت سوگند مىدهم كه سخن من بپذير و از خواب بيدار شو . قمر الزمان جواب نگفت و سر از بالين برنداشت . پس ملكه بدور گفت : چرا بحسن و جمال خويش مغرورى ؟ تو اگر باغ گلى ، من چمن ياسمنم . تو اگر حسن و صباحت دارى ، مرا نيز نيكوئى و ملاحت در سرحدّ كمال است . مگر ترا از اعراض من آگاه كرده‌اند و يا اينكه پدر پير پليد من ترا منع كرده كه امشب با من سخن نگوئى . قمر الزمان چشم باز نكرد . ملكه را هرساعت ، محبت افزون ميگشت و مهر قمر الزمان اندر دلش جاى ميگرفت و با حسرت بر او همىنگريست . پس ملكه را خاطرپريشان شد و با قمر الزمان گفت : يا سيّدى ، با من سخن بگو و جواب بازده . كه تو عقل از من بربودى و هوش از من ببردى . ملكه اين سخنان همىگفت . ولى قمر الزمان غرق خواب بود و ردّ جواب نمىكرد . پس ملكه بدور دلتنگ شد و گفت : چرا بخويشتن مغرور هستى ؟ آنگاه انگشترى خود را در انگشت قمر الزمان بديد .