مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
11
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
دارد ، چيزى ساخته ، پابندش نامد . او را بدست و پاى من گذارد و سر مرا بميخى بلند ببندد . و من بسان داركشيدگان ، ايستاده باشم . نه نشستن توانم نه خفتن . و هرگاه كه خواهد بر من سوار شود ، از بهر پاهاى خويش دو چيز از آهن ساخته ، ركابشان نامد و چيزى را كه زين نام دارد ، بر پشت من گذارد و او را با دو تنگ از زير بغل من محكم ببندد و لگام آهنين به دهان من بگذارد . چون بر پشت من بنشيند ، لگام بدست گرفته ، مرا هميراند و با ركاب مهميز بپهلوهاى من بزند ، بغايتى كه خون از پهلوهاى من برود . و اى ملكزاده ، مپرس كه من از آدميزاد بچه رنج اندرم . پس چون من سالخورده و نزار شوم و قدرت دويدن و طاقت راه رفتنم نماند ، آنگاه مرا بآسيابان فروشد . من شب و روز ، آسيا بگردانم تا اينكه از كار بازمانم . آنگاه مرا بدّباغ فروشند و او مرا كشته ، پوست از من بردارد و دم مرا بكند . بغربالبانان دهد . چون بچهء شير ، سخن اسب بشنيد ، خشمگين و ملول شد و از اسب پرسيد كه : چه وقت از آدميزاد جدا گشتهء ؟ گفت : هنگام ظهر ازو جدا گشتم و او بر اثر من روان بود . پس بچه شير با اسب در گفتگو بودند . گرد برخاست و از ميان گرد ، اشترى پيدا شد . نعرهزنان و پاى بر زمينكوبان همىآمد تا بما برسيد . چون شير بچه او را بلندتر و درشتر ديد ، گمان كرد كه آدميزاد است و خواست كه بر وى جسته ، او را از هم به درد . من گفتم : اى ملكزاده ، اين نه آدميزاد است . بلكه اين اشتر است و گويا از بنى آدم گريزان است . اى طاوس ، من با بچه شير درين سخن بودم كه اشتر نزديك رسيد و بچهء شير را سلام كرد . بچهء شير جواب گفت و پرسيد كه : سبب آمدنت بدين مكان چيست ؟ اشتر گفت كه : از آدميزاد ، گريزان و هراسانم . شيربچه گفت : تو با اين جثهء بزرگ از آدميزاد چگونه بهراس اندرى ؟ كه تو او را با لگدى پايمال توانى كرد . اشتر گفت : اى ملكزاده ، بنى آدم را جز مرگ ، كس چاره نكند . از آنكه او چيزى در بينى من كند و آن را مهار نامد و افسار اندر سر من كرده ، مرا بكودكى سپارد و آن كودك ، مرا با اينچنين بلندى و درشتى همىكشد و بارهاى گران بر من نهند و بسفرهاى دور و درازم