مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

109

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اينست كه يكى ديگر پديد آريم كه در ميانهء ما بانصاف ، داورى كند و ما نيز او را معتبر دانسته ، بسخنش اعتماد كنيم . ميمونه گفت : راست گفتى . چنين كنيم . آنگاه پاى بر زمين بزد . عفريتى از زمين بدرآمد كه چشمان دريده داشت و او را هفت شاخ و چهارگيسو بود و دست‌هاى كوتاه داشت و ناخن‌هايش مانند ناخن شير بود و پاهاى او بپاى فيل همىمانست . چون عفريت بدرآمد و ميمونه را بديد ، در پيش روى ميمونه ، زمين ببوسيد و دست بر سينه ايستاد و با ميمونه گفت : اى خاتون و اى دختر ملك جنّيان ، با من چكار داشتى ؟ ميمونه گفت : اى قش‌قش ، قصد من اينست كه در ميان من و اين دهنش پليد داورى كنى . پس ميمونه ، قصه را از آغاز تا انجام بقشقش فروخواند . قشقش بسوى آن پسر و دختر نگاه كرد . ديد كه در حسن و جمال به يكديگر شبيه‌اند و در ملاحت و صباحت ، برابرند . پس قشقش در شمايل بديع ايشان بحيرت اندر ماند و ديرگاهى بديشان نظاره كرده ، اين ابيات برخواند : آه از اين لعبتان مشكين‌موى * آه از اين دلبران زيباروى گاه تن را جدا كنند از جان * گاه زن را جدا كنند از شوى چون من مستمند سوخته‌دل * هريكى را هزار بر سر كوى پس از آن عفريت قشقش روى بميمونه و دهنش آورده ، بايشان گفت : به خدا سوگند ، اين دو هيچ‌كدام از آن ديگرى نيكوتر و خوبتر نيست . بلكه اين دو در حسن و جمال به يكديگر هميمانند . و لكن مرا درين باب ، حكمى ديگر هست . و آن اينست كه هريك از اينها را بىخبر از ديگرى بيدار كنيم . تا ببينيم كه كداميك از آن دو بيشتر مفتون آن ديگر مىشود . ميمونه گفت : اين راى صواب و حكم متين است . من بدين حكم ، راضى هستم . دهنش گفت : من نيز بدين حكم ، راضى هستم . پس در آن هنگام ، دهنش به صورت ، كيك درآمد و قمر الزّمان را بگزيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .