مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
108
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و هشتاد و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون دهنش ، شعر ميمونه را بشنيد ، بطرب آمد و در عجب شد و گفت : ترا با اينكه دل از فكر اين ماهروى ، پريشان و خاطرت به او مشغول بود ، چنين اشعار نغز خواندى . من نيز بايد كه باندازهء طبع ، جهد كرده ، شعرى چند انشا كنم . پس دهنش برخاسته ، بنزد ملكه بدور رفت و اين قصيده برخواند : ايا سروى كه سوسن را ز سنبل سايبان كردى * ز بوى سنبل و سوسن جهان رشك جنان كردى فكندى بر گل از عنبر هزاران حلقه و چنبر * به زير هريك از عمدا يكى جادوستان كردى كشيدى غاليه بر گل فشاندى بر سمن سنبل * يكى را دام دل كردى يكى را بند جان كردى چه آفت ديدى از عاشق چه راحت ديدى از گيتى * كه كردى پير عاشق را و گيتى را جوان كردى دهنش چون ابيات بانجام رسانيد ، ميمونه گفت : اى دهنش ، آفرين بر تو . و لكن بازگو كه كدامين بهتر است ؟ دهنش گفت : اى خاتون ، محبوبهء من ملكه بدور از محبوب تو بهتر است . ميمونه گفت : اى پليدك ، دروغ گفتى . محبوب من از محبوبهء تو نيكوتر است . پس ايشان با يكديگر سخن ميگفتند و معارضت همىكردند تا اينكه ميمونه بانگ بر دهنش زد و به دو خشم آورد . دهنش فروتنى كرد و نرمنرم با ميمونه گفت : تا ديگرى را در ميانه حكم نكنيم ، دشوار است كه مدعاى ما ثابت شود . زيرا كه هريك محبوب خويش را نكوتر مىپندارد . بهتر