مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
107
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب يكصد و هشتادم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ميمونه و دهنش ، همان دخترك حورنژاد را بياوردند و در پهلوى قمر الزمانش بگذاشتند و روىانداز از هردو برگرفتند . ديدند كه به يكديگر همىمانند و گويا برادر و خواهر توام و يا فرزند عمّ هستند و هردو فتنهء روزگار و آشوب دل پرهيزكارند . پس دهنش با ميمونه گفت : محبوبهء من بهتر است . ميمونه گفت : لا و اللّه . محبوب من نيكوتر است . اى دهنش ، مگر نابينائى و بحسن و جمال و قدّ با اعتدال محبوب من نظر نميكنى ؟ گوش دار تا من در صفت محبوب خود ، شعرى سرايم . اگر تو نيز صادق هستى ، در صفت محبوبهء خود بدانسان شعرى بسراى . آنگاه ميمونه اين قصيده برخواند : اى پسر گرد گل از عنبر نثارى كردهء * خانهء ما را برويت چون بهارى كردهء عارض تو لالهزار قامت سرو سهى است * بر سر سرو سهى خوش لالهزارى كردهء تا كه بربندى به چشم عاشقان راه نظر * گرد روى از مشك و از عنبر نثارى كردهء در زنخدان چاه سيمين بر صنوبر باغ گل * بر سمن زنجير مشكين طرفهكارى كردهء در همه روى زمين اندر تتارى بيش نيست * تو بهر تار از خم زلفت تتارى كردهء چون دهنش ، ابيات ميمونه در صفت قمر الزمان بشنيد ، بطرب آمد و در عجب شد .