مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

103

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آن نه ابرو و نه گيسو كه كمانست و كمند است * آن نه رخسار مه چارده بر سرو بلند است چون دهنش بن شمهورش ، وصف شمايل بديع دخترك ملك غيور را مدحت كرد ، پس از آن گفت : بيش از اين مرا ياراى سخن گفتن نيست . كه صفت خوبى او بيش از اين در عبارت نگنجد . ولى پدر آن دختر ، پادشاهى است جبّار و ستمكار و دليريست خونخوار كه شبانه‌روز ، كوه و هامون و دريا و صحرا همىنوردد و او را از مرگ ، بيم نباشد و از خصم ، هراس نكند . كه او را لشكريست انبوه و بجز شهرهاى آباد كه در زير حكم او است ، سلطنت جزيره‌ها و درياها و قصور هفتگانه نيز با اوست . و او را نام ، ملك غيور است . و دختر خود را كه صفت گفتم ، دوست دارد و او از غايت محبت ، اموال پادشاهان را از براى او گرد آورده و قصور هفتگانه از براى او بنا كرده . كه هرقصر از يك جنس گوهرى است جداگانه . اما قصر نخستين ، بلور است و قصر دوم از زر خام و قصر سيم از آهن چين است و قصر چهارم از جزع يمانى و قصر پنجم از نقرهء خام و قصر ششم از طلاى سرخ و قصر هفتم از جواهر است . و اين قصرها را فرش‌هاى فاخر و حرير گسترده و ظرف‌هاى زر و سيم و ساير آلات و اسباب ملوكانه در آنجا گرد آورده و دختر خود را فرموده كه هرچندگاه در يكى از قصرها بسر برد و تمامت سال را در قصور هفتگانه بعيش و شادى گذارد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و هفتاد و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، دختر ، تمام سال را بعيش و شادى گذارد . و آن دختر را نام ، ملكه بدور است . چون حسن او در شهرها شهره شد و آوازهء خوبيش به گوش