مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

100

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

داشت . با خود گفت كه : درين مكان ، اين گونه چيزها مرا ياد نميآيد . كاش ميدانستم كه سبب اين حادثه چيست . پس سبب را جويان شد و بسوى روشنائى برفت . ديد كه خادم بر در آن مكان خفته . چون جنّيه داخل مكان شد ، تختى در آنجا ديد و شخصى از انسيان بر تخت خفته يافت و ديد شمعى به زير پا و شمعى در بالين او روشن است . ميمونه را اين كارها عجب آمد . پرهاى خود را سست كرده ، نرم‌نرم بسوى تخت فرود آمد و روىانداز از روى قمر الزّمان بركشيد و به دو نظر كرده ، در حسن و جمال او خيره ماند . ساعتى مبهوت و متحيّر ، او را نظر كرده ، ديد كه پرتو روى او بنور شمع غالب است و بدان‌سان است كه شاعر گفته : روئى كه روز روشن اگر بركشد نقاب * پرتو دهد چنان كه شب تيره اخترى پس جنّيه را هوش از سر و عقل از تن برفت و بگونهء سرخ و چشمان سياه و ابروان پيوستهء او نظر ميكرد و اين ابيات همىخواند : نگارا ماه گردونى سوارا سرو بستانى * دل از دست خردمندان به ماه و سرو بستانى بدان زلفين شورانگيز مشك اندوده زنجيرى * بدان مژگان رنگ‌آميز زهرآلوده پيكانى چو در مجلس قدح گيرى بهار لاله افروزى * چو با عاشق سخن‌گوئى نگارا شكرافشانى پس ميمونه ، شمايل بديع قمر الزّمان بديد . بايستاد و به خالق او تسبيح و تهليل گفت . و با خود گفت : به خدا سوگند كه من هرگز اين را نيازارام و كس نگذارم كه او را بيازارد و اگر او را بدى روى دهد ، خود را فداى او كنم ، كه اين روى خوب ، شايستهء همين است كه مردمان نظاره‌اش كنند و خدا را تسبيح گويند . و لكن نميدانم پدر و مادر اين جوان ، چگونه بر خود هموار كرده‌اند كه او