مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

7

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

مونس جان از بهر خاطر تو من سرّ خود فاش كنم ، ولى پس از آن زنده نخواهم بود . آنگاه خواجه ، فرزندان و پيوندان خود را حاضر آورد ، وصيّت بگزارد و از بهر وضو بباغ اندر شد كه سگى و خروسى و مرغان خانگى در آن باغ بودند . خواجه شنيد كه سگ با خروس ميگويد : واى بر تو ، خداوند ما بسوى مرگ روانست و تو شادانى . خروس پاسخ داد كه : خداوند ما كم‌خرد است از آن‌كه من پنجاه زن دارم و با هركدام گاهى به نرمى و گاهى بدرشتى مدارا ميكنم . خداوند ما يك زن بيش ندارد و نميداند با او چگونه رفتار كند . چرا شاخى چند از بن درخت بر نميگيرد و خاتون را چندان نميزند كه يا بميرد يا توبه كند كه رازهاى خواجه را باز نپرسد . در حال ، خواجه ، شاخى چند از درخت بگرفت و خاتون را چندان بزد كه بى خود گشت . چون به خود آمد ، معذرت خواسته ، استغفار كرد و پاى خواجه را همىبوسيد تا بر وى ببخشود . اكنون اى شهرزاد ، همىترسم كه بر تو از ملك آن رود كه از دهقان بدين زن رفت . شهرزاد گفت : دست از طلب ندارم تا كام من برآيد . وزير چون مبالغت او را بدين پايه ديد ، برخاسته ببارگاه ملك رفت و پايهء سرير بوسيده ، از داستان دختر خويش آگاهش كرد . اما شهرزاد ، خواهر كهتر خود دنيازاد را بنزد خود خوانده با او گفت كه : چون مرا پيش ملك برند ، من از او درخواست كنم كه تو را بخواهد . چون حاضر آئى ، از من تمنّاى حديث كن تا من حديثى گويم . شايد كه بدان سبب از هلاك برهم . پس چون شب برآمد ، دختر وزير را بياراستند و بقصر ملكش بردند . ملك شادان بحجله آمد و خواست كه نقاب از روى دختر بركشد ، شهرزاد گريستن آغاز كرد و گفت : اى ملك خواهر كهترى دارم كه همواره مرا يار و غمگسار بوده . اكنون هميخواهم كه او را بخواهى كه با او وداع بازپسين كنم . ملك ، دنيازاد را بخواست و با شهرزاد بخوابگاه اندر شد . پس از آن شهرزاد در كنار خواهر بنشست . دنيازاد گفت : اى خواهر من از بىخوابى برنج اندرم . طرفه حديثى برگو تا رنج بىخوابى از من ببرد . شهرزاد گفت : اگر ملك اجازت دهد باز گويم . ملك را نيز خواب