مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

5

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

حكايت دهقانى و خرش وزير گفت : شنيده‌ام كه دهقانى مال و رمه فراوان داشت و زبان جانوران دانستى . روزى بطويله رفت . گاو را ديد كه نزديك آخور خر ايستاده و چشم بر عليق پاكش نهاده ، بخوابگاه خشكش رشك ميبرد و ميگويد كه گوارا باد بر تو اين نعمت و راحت كه من روز و شب در رنج و تعب ، گاهى بشيار و گاهى بآسياب گرداندن ميگزارم و ترا كارى نيست جز اينكه خواجه ، ساعتى ترا سوار شود و باز بسوى آخور باز گرداند : ترا شب بعيش و طرب ميرود * ندانى كه بر ما چه شب ميرود درازگوش بپاسخ گفت : فردا چون شيارافزار بگردنت نهند ، بخسب و هرچه زنندت برمخيز و آنچه پيشت آورند مخور . چون روزى دو بدينسان كنى ، از مشقت و رنج ، خلاص يا بى . اينها در گفتگو بودند و خواجه گوش هميداد . چون بامداد شد ، خادم طويله آمد ، گاو را ديد كه قوتى نخورده و قوّتى ندارد . سستى گاو را بخواجه باز نمود . خواجه گفت : درازگوش را كار فرما و شيارافزار به گردن او بنه . خادم چنان كرد . بهنگام شام كه درازگوش بازگشت ، گاو پيش آمده ، به نيكيهاى او سپاس گفت . خر پاسخى نداد و از گفتهء خود پشيمان بود . روز ديگر باز خر را بشيار بستند . وقت شام ، خر با تن فرسوده و گردن سوده بازگشت . گاو بشكرگذارى پيش آمد . درازگوش با گاو گفت : دانى كه من ناصح مشفق توام . از خواجه شنيدم كه بخادم گفت فردا گاو را بصحرا ببر ، اگر سستى نمايد ، بقصّابش ده . من بدلسوزى پندى گفتمت ، و السلام . چون گاو اين را بشنيد ، رضامندى كرد . گفت : فردا ناچار بشيار روم . اينها در سخن بودند و خواجه گوش هميداد . بامداد ، خواجه با خاتون بطويله آمده ، به خادم گفت : امروز گاو را