مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

3

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آغاز داستان حكايت شهرباز و برادرش شاه‌زمان چنين گويند كه ملكى از ملوك آل ساسان ، سلطان جزاير هند و چنين بود و دو پسر دلير و دانشمند داشت : يكى را شهرباز و ديگرى را شاه‌زمان گفتندى . شهرباز كه برادر مهتر بود ، بداد و دليرى ، جهان بگرفت و شاه‌زمان ، پادشاهى سمرقند داشت و هر دو بيست سال در مقرّ سلطنت خود بشادى گذاشتند . ليك زمانى فرا رسيد كه آن دو برادر به سبب خويهاى زشت و ناپسندى كه از همسرانشان بديدند ، آنها را كشتند و از آن پس ، شاه‌زمان ، تجرّد گزيده ، از علايق و خلايق دور هميزيست . اما شهرباز ، خاتون و كنيزكان و غلامان را عرضهء شمشير و طعمهء سگان كرد . پس از آن هر شب ، دخترى را بزنى آورده ، بامدادانش همىكشت و تا سه سال حال بدين منوال گذشت . مردم بستوه آمده ، دختران خود را برداشته ، هريك بسوئى رفتند و در شهر دخترى نماند . روزى ملك شهرباز با وزير گفت : دختر شايستهء براى من پديد آور . وزير آنچه جستجو كرد ، دخترى نيافت . از هلاك انديشناك گشت و بسراى خويش رفته ، ملول و غمين بنشست . و او را در خانه ، دو دختر بود : يكى شهرزاد و ديگرى دنيازاد نام داشت . شهرزاد ، دختر مهين دانا و پيش بين و از احوال شعرا و ادبا و ظرفا و ملوك پيشين آگاه بود . چون ملالت و حزن پدر بديد ، از سبب آن باز پرسيد و گفت :