مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
مقدمه 46
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گفت گريان چه مىشود يا رب * كه مرا جفت او كنى امشب لاله را توامان كنى با سرو * كبك را آشنا كنى بتذرو دور سازى ز احدب شومم * نكنى همنشين آن بومم كى مرا تاب روى آن زشت است * سرخ گل كى سزاى انگشت است اى خدا در نگر به چشم ترم * كن ترحم به حالت پدرم بخت او را بساز فرخنده * پيش خلقش مساز شرمنده اين بگفت و ز غم گرستن كرد * در دلش برق آه جستن كرد اندر آن حال احدب بدخو * رفت در پيش آن بهشتى رو تا كه بوسى ربايد از ذقنش * نوشد آب حيات از دهنش روى برتافت سرو سيمين تن * شد چو كبك درى به پيش حسن زان حكايت بتان بخنديدند * در دل اين قصه را پسنديدند شد ز كردار او حسن شادان * زر فشان شد بر آن پريزادان زان زر خوش عيار سيم تنان * بر شكفتند همچو ياسمنان بسرودند شادمان بحسن * كاى بدلها ز زلف بسته رسن كيست احدب عروس همسر تو است * اينچنين خور سزاى خاور تو است چون حسن از بتان شنيد چنين * بر زد از لب تبسمى شيرين از قضا اندر آن همايون شب * شمع دادندى آنچه بر احدب شدى از شوميش همى خاموش * شاد گشتى عروس ديباپوش در دل اينسان بگفتى از سر سوز * كاى خدا اختر مرا بفروز كن خمش شمع جان احدب را * از قمر دور ساز عقرب را زاغ را ره مده بكبك درى * اهرمن را مساز جفت پرى پس از آن بتان سيمين تن * همه بيرون شدند ماند حسن عذر او را بخواست احدب و گفت * كه مرا بس دل از فر تو شكفت حاليا وقت بازگشت بود * هركه بايد بجاى خويش رود برو اينجا دگر درنگ مكن * جاى بر اهل خانه تنگ مكن