مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

مقدمه 41

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خليفه چون سخن ايشان بشنيد ، از هم جدا كردن ايشان ، او را سخت دشوار آمد . رو بعلى نور الدين كرده ، گفت : اى خواجه ، مگر تو خيانتى كرده يا غرامتى بر ذمهء تست و بدان سبب گريخته ؟ على نور الدين گفت : اى صياد ، حديث خود را نظم گويم يا نثر ؟ خليفه گفت : كلام نثر ، سخن گفتن است و كلام نظم ، در سفتن . پس نور الدين اين ابيات انشاد نمود : به شهر بصره مرا بود مهربان پدرى * كه داشت در تن و چشمش مرا چو جان و بصر يكى كنيزك بهر نشاط من بخريد * بديع چهره و مجلس فروز و رامش‌گر ز رنگ چهرهء او خانه‌ام پر از گلبرگ * ز بوى طرّهء او كلبه‌ام پر از عنبر پدر نماند و تمامى به كار او كردم * بمانده بود مرا آنچه سيم و زر ز پدر مرا كنيزك من گفت رو مرا به فروش * چو ديد دست من بىنوا تهى از زر گرفته دست نگارين شدم سوى بازار * كه جان خويش فروشم بها بيار و ببر هزار مشترى از بهر او پديد آمد * كه داشت روئى چون روى زهرهء ازهر در آن ميانه يكى پير بدگهر برخاست * شمرد سيم و ببرد آن نگار سيمين بر چو يار خويش بديدم روانه شد با غير * زدند گفتى اندر روان من آذر