مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
150
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گمان اينكه مرا همىزنند و فرياد من است كه بلند همىشود . آنگاه فرياد برآورد و جامههاى خود بدريد و در خانه بگشود و در برابر در ايستاده ، خاك بر سر كنان از مردم ، دادرسى ميكرد و ميگفت : الغياث كه خواجه من بخانهء قاضى كشته شد . پس از آن بسوى خانهء من رفته ، خانگيان مرا خبر داد و خود پيش افتاده ، غلامان و خانگيان من بدنبال او و مردم محلّه بدنبال ايشان بيامدند و فرياد واسيداه و واقتيلاه به آسمان برميشد . و بدينسان هميآمدند تا بدر خانهء قاضى گرد آمدند . قاضى ، هراسان بدر آمده ، چون گروه گروه مردم را در آنجا يافت ، بحيرت اندر شد و سبب باز پرسيد . غلامان من گفتند : تو خواجهء ما كشتهء . قاضى پرسيد كه : خواجهء شما كيست و بچه گناه او را كشتهام ؟ چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب سىام برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، قاضى بغلامان من گفت كه : خواجهء شما را بچه گناه كشتهام و اين دلاك از بهر چه در ميان شما ايستاده و جامهء خود چرا دريده است ؟ دلاك گفت : تو خواجهء ما را در همين ساعت با تازيانه ميزدى كه من فرياد او را شنيدم . قاضى گفت : چه گناه كرده بود و بخانهء منش كه آورد و چه قصد داشت ؟ دلاك گفت : سخن دراز ميكنى و همىخواهى كه خون خواجه بپوشانى . من چگونگى را نيك ميدانم . دختر تو عاشق او و او عاشق دختر تست . چون او بخانهء تو آمد ، بغلامان فرمودى كه او را بزنند . اكنون در ميان ما و تو يا حكم از خليفه بايد و يا خواجهء ما بدر آور و مگذار كه ما بخانهء تو در آئيم و او را بدر آوريم . قاضى چون اين سخن بشنيد ، از مردم شرمسار شد و با دلاك گفت : اگر سخن تو راست است ، خود به خانه درآى و او را بدر آور . در حال ، همين دلاك بشتابيد و به خانه اندر شد . من گريختن نتوانستم و در آن غرفه كه بودم ، صندوقى يافتم . در صندوق پنهان شدم . دلاك به هيچ سو نرفت ، مگر بغرفه كه من بودم