مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
137
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بگو . حكايت طبيب گفت : در آغاز جوانى در شهر دمشق طبابت ميكردم . روزى مملوكى از خانهء والى دمشق نزد من آمده ، مرا بخانهء والى برد . چون به خانه اندر شدم ، در صدر ايوان تختى ديدم و بفراز تخت ، بيمارى خفته بود . بفراز تخت برشدم . پسرى ديدم كه بدان خوبى و زيبائى هرگز نديده بودم . ببالينش نشسته ، خواستم كه نبض او بدست گيرم . او دست چپ بدر آورد . من از بىادبى او در عجب شدم . و لكن نبض گرفته ، دوا نوشتم و همه روزه بمعالجتش همىرفتم تا بهبودى يافت و بگرمابهاش فرستادم . از گرمابه بيرون آمده ، خلعتى به من داد و بيمارستان دمشق به من سپرد . روزى گرمابه را از بيگانگان خلوت كرده ، مرا با خويشتن بگرمابه برد . چون جامه بركند ، ديدم كه دست راست او بريده است . شگفت ماندم و محزون گشتم و در تن او اثر زخم تازيانه ديدم . انگشت فكرت بدندان گرفته ، حيران بودم . چون او حيرت من بديد ، با من گفت : اى حكيم زمان ، از كار من در عجب مشو . چون از گرمابه بيرون رويم ، حديث خود با تو بگويم . چون از گرمابه بدر شديم و به خانه اندر خوردنى بخورديم ، گفتم : حديث بازگو . گفت : بدانكه من از شهر موصلم . چون جدّ من درگذشت ، ده پسر ازو بماند كه يكى پدر من بود . چون برادران بزرگ شدند و زن گرفتند ، خداى تعالى مرا بپدرم ارزانى فرمود و برادران ديگر ، بهره از فرزند نداشتند و به من فرحناك بودند . چون من بزرگ شدم ، روزى با پدر خود در جامع موصل نماز كرديم و مردم از مسجد بدر شدند . بجز پدر و عموهاى من كس نماند . از هر سوى ، هرگونه سخن ميگفتند و شهرهاى عجيب هميشمردند تا اينكه سخن مصر در ميان آمد . عموهاى من