مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

133

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

تو فقير است و متاع لايق ندارد . صبر كن تا بازرگانان ، دكانها بگشايند و آنچه خواهى از بهر تو حاضر آورم . پس از آن بحديث گفتن بنشستيم . ولى من برو واله بودم و هوش اندر سر نداشتم . چون بازرگانان ، دكان بگشودند ، برخاستم و آنچه كه او طلبيده بود ، بگرفتم . قيمت آنها پنج هزار درم بود . آنگاه متاعها بخادم داد . خادمك ، متاع گرفته ، از بازار بيرون شدند و استر پيش آوردند . آن حوروش بر استر سوار گشت و با من نگفت كه از كجايم و كيستم . و من نيز از شرم ، مكان او نپرسيدم و قيمت متاعها بذمّت گرفتم و غرامت پنج هزار درم به خود هموار كردم و بسوى خانه باز آمدم . ولى از محبت او مست بودم . چون خوردنى بياوردند ، نتوانستم خورد و خواستم كه بخوابم . نيارستم خفت . تا هفتهء بدين حالت بودم . كه بازرگانان ، قيمت مطالبه نمودند . يك هفته از ايشان مهلت گرفتم . چون هفته بانجام رسيد ، ديدم كه آن زهره جبين باستر نشسته ، با خادمى چند درآمد . چون مرا ديد ، سلام كرد و گفت : اى خواجه ، قيمت متاع دير آوردم . اكنون صراف حاضر آور و قيمت بستان . من صراف حاضر آورده ، قيمت بگرفتم و با او بحديث اندر بودم تا بازاريان بيامدند و بازرگانان ، حجره بگشودند . آنگاه با من گفت : متاعى چند هميخواهم . من آنچه كه ميخواست از بازرگانان بخريدم . قيمت آنها ده هزار درم بود . متاعها از من گرفته ، بخادمكان داد و با من سخنى نگفته ، روان گشت و از نظر من ناپديد شد . من با خود گفتم : اين چه كار بود كه پنج هزار درم گرفته ، ده هزار درم دارم . پس انديشه از تلف شدن مال مردمان كردم و از افلاس خود ترسيدم . و گفتم : بازرگانان ، جز من كسى نشناسند و اين زن ، محتاله بود كه تجربت من كمتر يافته ، مرا فريب داد و منزل خود با من نگفت . القصه ، همواره من در وسواس بودم . تا اينكه زمان غيبت او بيش از يك ماه كشيد . بازرگانان ، قيمت مطالبه كردند و بر من سخت گرفتند . من عقار و املاك بفروختم و از ملالت به هلاكت نزديك شدم و در كار خود حيران بودم كه ناگاه آن ماه‌روى در سر بازار پديد شد و از استر فرود آمد . چون