مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
119
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خيّاط گفت : چه كنم ؟ زن گفت : برخيز و او را بچادر اندر پيچيده ، در كنار گير . من از پيش و تو در دنبال هميرويم . تو بگو : اين فرزند منست و آن هم مادر اوست ، قصد ما اينست كه اين كودك بسوى طبيب بريم . چون خيّاط اين سخن بشنيد ، برخاسته ، احدب را در آغوش گرفت و كوى بكوى هميرفتند . زن خياط ميگفت : اى فرزند ، اين درد ناگهانت چگونه گرفت ؟ پس هركس ايشان را ميديد ، گمان ميكرد كه كودكى را نزد طبيب مىبرند . القصّه ، ايشان روان و از خانهء طبيب جويان بودند . تا اينكه بخانهء طبيب رسيدند . چون بخانهء طبيب برسيدند ، در بكوفتند . كنيزكى سياه در بگشود ، ديد كه مردى با زنى ايستاده و كودكى در آغوش دارند . كنيزك پرسيد : كيستيد و از بهر چه آمدهايد ؟ زن خيّاط گفت : كودك رنجورى آوردهام كه طبيب ، او را دارو دهد . تو اين نيم دينار بگير و بخواجهء خويش ده كه بيرون آيد . كنيزك بسوى خواجه بازگشت . زن خيّاط ، احدب را در همانجا پشت بر ديوار گذاشته ، بازگشتند . و كنيزك ، نيم دينار نزد طبيب برد ، ماجراى بازگفت . طبيب از نيم دينار ، خرسند گشته ، بيرون شتافت . نخستين قدمى كه از دهليز بيرون نهاد ، پايش به احدب برآمد . در حال ، احدب بيفتاد . طبيب ، او را نظر كرده ، مردهاش يافت . چنان دانست كه او را پاى بر بيمار آمد و بيمار بر زمين افتاده و مرده است . از خدا پناه خواست و احدب را برداشته ، نزد زن خود برد و او را از حادثه آگاه كرد . زن گفت : چون حادثه اينست ، نشستن تو از بهر چيست ؟ كه اگر روز برآيد و مردم ، اين كشته را درين مكان يابند ، نسل ما از زمين بردارند . برخيز تا من و تو او را بفراز بام برده ، بخانهء همسايه كه مباشر مطبخ سلطانست بيندازيم ، كه بطمع گوشت و استخوان ، گربگان و سگان در آنجا گرد آيند . اگر اين مرده را در آنجا يابند ، پاكش بخورند . پس طبيب با زن خود به بام برآمدند و احدب را از ديوار فرو هشتند . چنانچه گفتى راست ايستاده است . پس از ساعتى مباشر ، شمعى روشن در دست از در درآمد . شخصى را پشت بر ديوار ، ايستاده ديد . با خود گفت : گوشت و روغن كه بمطبخ آوردم ، اگر