مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
111
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پس از آن گفت : چه شود كه خاطر حزينم شادمان كنيد و از طعام من بخوريد ؟ و اى پسر ، به خدا سوگند من در پى تو نيفتادم ، مگر اينكه مرا خرد بزيان رفته بود . عجيب گفت : به خدا سوگند ، تو دوستدار منى كه در پى من افتادى و هميخواستى كه مرا رسوا كنى . اكنون طعام ترا نخواهم خورد . مگر اينكه سوگند ياد كنى كه از دكان بر نيائى و بر اثر ما روان نشوى . و گرنه ديگر بسوى تو باز نگردم . و ما هفتهء درين شهر مقيم هستيم . بدر الدّين ، سوگندها ياد كرد . پس عجيب و خادم بدكان درآمدند . بدر الدّين ، ظرفى پر از حبّ الرمان شكر آميخته پيش آورد . عجيب گفت : تو نيز با ما بخور . شايد خداى تعالى ، ما را فرجى عطا كند . بدر الدّين فرحناك گشته ، با ايشان به خوردن نشست . ولى چشم از روى عجيب برنمىداشت . عجيب گفت : چرا چشم از من برنميدارى ؟ بدر الدّين گفت : گر بركنم دل از تو و بردارم از تو مهر * اين مهر بر كه افكنم آن دل كجا برم و اين دو بيت نيز برخواند : ترا ميبينم و ميلم زيادت مىشود هر دم * مرا ميبينى و هردم زيادت ميكنى دردم ندارم دستت از دامن بجز در خاكدان غم * چو بر خاكم گذار آرى بگيرد دامنت دستم القصّه بدر الدّين ، گاهى لقمه بعجيب ميداد و گاهى بخادمك تا اينكه سير شدند . آنگاه به آب گرم ، دست ايشان بشست و دستارچهء حرير آورده ، دست ايشان پاك كرد و گلاب برايشان بيفشاند . پس از آن ، دو ظرف شربت با گلاب آميخته ، پيش آورد و گفت : احسان بر من تمام كنيد و اينها را بنوشيد . عجيب و خادم ، آنها را بنوشيدند و بيش از عادت ، سير شدند . پس از آن از دكان بدر آمده ، هميرفتند تا بخيمهها برسيدند . عجيب نزد جدّه خويش رفت . جدّه ، او را در آغوش گرفته ، ببوسيد و از پسر ياد كرده ، آهى بركشيد و بگريست و اين دو بيتى برخواند :