مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
109
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بر جاى رطل و جام مى گوران نهادستند پى * بر جاى چنگ و ناى و نى آواز زاغ است و زغن پس از آن به خانه اندر شد . نام نور الدين را ديد كه به آب زر بر ديوارهاى خانه نوشتهاند . بر آن نام نقش گشته نزديك شده ، او را ببوسيد و بگريست و اين ابيات را برخواند : تا دلبر از من دور شد دل در برم رنجور شد * مشكم همه كافور شد شمشاد من شد نسترن از حجره تا سعدى بشد از خيمه تا سلمى بشد * از حجله تا ليلى بشد گوئى بشد جانم ز تن نتوان گذشت از منزلى كانجا بيفتد مشكلى * از قصّه سنگين دلى نوشين لب و سيمين ذقن پس از آن بمكانى كه مادر حسن بدر الدين در آنجا بود ، برسيد . و مادر حسن از روزى كه پسرش ناپديد شده بود ، صورت قبرى ساخته ، شبانروز بر آن قبر هميگريست . چون شمس الدين بدان مكان رسيد ، در پشت در بايستاد و ديد كه مادر حسن گريانست و اين دو بيت همىخواند : قرّة العين من آن ميوهء دل يادش باد * كه خود آسان بشد و كار مرا مشكل كرد آه و فرياد كه از چشم حسود و مه و مهر * در لحد ماه كمان ابروى من منزل كرد پس شمس الدين داخل آن مكان شد . مادر حسن را سلام كرده ، گفت : برادر شوهر تو هستم . پس از آن ، قصّه بر وى فروخواند و گفت : حسن بدر الدين با دختر من ازدواج كرده و شبى بروز آورده . دخترم ازو پسرى زاده است و اكنون آن پسر با منست . چون مادر حسن ، خبر پسر بشنيد و دانست او زنده است ، برخاسته در پاى برادر شوهر افتاد و اين دو بيت برخواند :