مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

100

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

برآمد ، مردم كوى از خانها بيرون شده ، پسر ماه منظرى را ديدند در ميان يك پيرهن ، بىجامه و دستار ، چنان خفته كه گفتى سالها رنج بيدارى برده . پس مردم به دو گرد آمده ، هريك بطرزى سخن ميگفتند و هركدام گمانى ميكردند . كه حسن بدر الدين بيدار شد . ديد كه بدر خانهء افتاده و مردم به دو گرد آمده‌اند . در عجب شد . گفت : اى گروه مردم ، از بهر چه بر من گرد آمده‌ايد ؟ گفتند كه : ما ترا هنگام بامداد در همين جا افتاده ديديم و از كار تو آگاهى نداريم كه شب در كجا خفته بودى . حسن گفت : من امشب به شهر مصر خفته بودم . يكى گفت : مگر حشيش نيز ميخورى ؟ حسن بدر الدين گفت : به خدا سوگند ، جز براستى سخن نگفتم . من دوش به شهر مصر و پريدوش ببصره اندر بودم . يكى گفت : اين كاريست شگفت . ديگرى گفت : اين پسر ، ديوانه است ، حيف بر جوانى او . و يكى ديگر گفت : اى بيچاره ، بعقل خويش باز گرد و سخنان ديوانگان مگو . حسن گفت : به خدا سوگند كه ديشب در مصر ، داماد بودم . گفتند : شايد بخواب ديده باشى . پس حسن در كار خويش حيران شد و با ايشان گفت : خدا گواه منست در خواب نديده‌ام و ديشب احدبى به پيش ما نشسته بود . من كيسهء زرى و دستار جامهء داشتم كه آنها را بكرسى بگذاشتم و با عروس بخفتم . پس از آن نميدانم چه بر من رفته . آنگاه حسن برخاسته ، در محلات و اسواق ميرفت و مردمان و كودكان بر او گرد آمده ، كف هميزدند و سنگ همىانداختند . تا حسن بدكان طبّاخ پهلوان رسيده ، به او پناه برد . چون مردم دمشق از آن طبّاخ زبردست هراس داشتند ، همگى پراكنده شدند . طبّاخ چون جمال حسن را مشاهده كرد ، مهرش به دو بجنبيد . گفت : از كجائى ؟ حكايت خود بازگوى . حسن تمامت ماجرا بيان كرد . طبّاخ گفت : اين كار ، غريب مينمايد . ولى تو راز پوشيده دار و در نزد من باش كه مرا فرزندى نيست . من ترا بفرزندى قبول كردم . حسن گفت : منهم ترا بپدرى بر گزيدم . در حال ، طبّاخ بيرون رفته ، جامهاى نيكو از بهر حسن گرفته ، بر او پوشانيد و پيش قاضى برده ، قاضى را گواه گرفت كه اين پسر منست . و در دمشق ،