مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

96

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نور الدين آگاه هستى كه او از من بخشم روى بتافت و من نيز از روزى كه مادر ، اين دختر را زاده سوگند ياد كرده‌ام كه جز پسر برادر به ديگرى ندهم . چون ملك ، اين سخن وزير بشنيد ، در خشم شد و گفت : من از مثل توئى دختر ميخواهم و تو بهانه‌هاى خنك مىآورى . به خدا سوگند دخترت را ندهم ، مگر بپست‌ترين مردم . پس ملك ، سياهى را كه پشتش گوژ و سينه‌اش برآمده بود ، بخواست و دختر وزير را به دو كابين كرد و گفت كه امشب دختر به دو سپارند . و زنگيان بر آن سياه احدب گرد آمده بودند و شمعهاى روشن بدست گرفته ، گوژپشت را بگرمابه ميبردند و با يكديگر مزاح مىكردند و همىخنديدند . اما دختر وزير را مشاطه‌گان ميآراستند و او ميگريست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب بيست و يكم برآمد شهرزاد گفت : اى ملك جوان بخت ، چون عفريت ، حكايت دختر وزير با جنيه بازگفت كه او را به احدبى قبيح المنظر كابين كردند و او غمين و محزون بود و هيچكس جز آن دختر به اين پسر نميماند . جنيه گفت : من بسخن تو اعتماد ندارم و نپندارم كه اين پسر را در ميان بشر مانندى باشد . عفريت گفت كه : اى خواهر ، بجان تو سوگند كه اين پسر و آن دختر به يكديگر بسيار شبيهند . يا اين دو برادر و خواهرند و يا فرزند عمّ يكديگر هستند . هزار افسوس از چنان پريزاد كه با آن احدب بسر خواهد برد . جنيه گفت : اى خواهر ، بيا كه اين پسر را برداشته ، پيش دختر بريم تا بعيان ببينم كه كدام نيكوتر و بهتر است . پس هر دو در اين رأى متفق گشته ، او را برداشته و بر هوا بلند شدند و در مصر فرود آمدند و پسر را به زمين گذاشته ، بيدارش كردند . حسن ديد كه آن مكان ، بقعهء پدر نيست و آن شهر ، جداگانه شهريست . هراسان گشته ، خواست فريادى برآورد ، عفريت گفت : هيچ مگو . من ترا بدينجا