مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

93

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

درگذشت . نور الدين بماتم بنشست . پس از هفت روز بقعهء بر خاك او ساخته ، خود بتربيت حسن پرداخت . چون حسن بسن رشد رسيد ، دانشمندى را بآموزگارى او بگماشت . حسن ، قرآن بياموخت و خط بنوشت و از ساير دانشها نيز بهره‌ور شد و روز بروز نيكوئى و خوبيش فزون‌تر ميشد . چنان كه شاعر گويد : نيكوئى بر روى نيكويت همانا عاشق است * كز نكو رويان كند هر روز نيكوتر ترا روزى نور الدين جامهاى حرير و خز بحسن پوشانيده ، بر اسبى سوار كرد و پيش ملكش برد . ملك چون حسن بدر الدين را بديد ، در حسن و جمالش حيران شد و بنور الدين گفت : هر روز اين پسر را در پيشگاه حاضر كن . نور الدين زمين ببوسيد و هر روز حسن را با خود پيش ملك ميبرد . تا اينكه حسن پانزده ساله شد و نور الدين رنجور گرديد . حسن را پيش خود خوانده ، وصيت بگذاشت و رسوم رعيت دارى و وزارتش آموخت . در آن حال ، نور الدين را از برادر و وطن ، ياد آمد ، گريان شد و گفت : اى پسر ، شمس الدين نام برادرى دارم كه عمّ تو و بمصر اندر وزير است . من بر خلاف خواهش او از مصر بدر آمدم . اكنون تو خامه بردار و بدانسان كه من گويم ، نامه بنويس . پس حسن بدر الدين ، قلم و قرطاس گرفته ، آنچه كه نور الدين مىگفت ، او مىنوشت . تا اينكه تمامت ماجراى خويشتن از وصول بصره و وصلت وزير و هر حكايت كه روى داده بود ، يك‌يك باز گفت و حسن بنوشت . آنگاه بحسن گفت : وصيّت من ، نيك نگاه دار . هرگاه ترا حزنى روى دهد و غمى رسد ، بمصر رفته ، بعمّ خود بازگو كه : برادرت در غربت بآرزوى تو جان داد . پس حسن ، وصيّت‌نامه بپيچيد و بكيسه اندر محكم بدوخت و بر بازوى خويشتن ببست و بر احوال پدر هميگريست . تا اينكه نور الدين درگذشت . فرياد از خانگيان و كنيزكان بلند شد و ملك و ساير بزرگان و سپاهيان بماتم نور الدين بنشستند و پس از سه روز بخاكش سپردند .