مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

89

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بوزارت درآورده‌ام و قصد من اين بوده است كه يار شاطر باشى ، نه بار خاطر . اكنون كه اين سخن گفتى ، هرگز دختر بپسر تو عقد نكنم ، هرچند درّ و گوهر بخروار دهى . و هرگاه مرا سفر در پيش نبودى ، دانستى كه با تو چسان كردمى . ولى پس از آن‌كه از سفر باز گردم ، با تو مكافات اين سخنان بكنم . چون نور الدين اينها بشنيد ، بخشم اندر شد . ولى پوشيده داشت تا اينكه شمس الدين با ملك برفتند . و نور الدين خرجينى را پر از زرّ و در و گوهر كرده ، سخنان برادر را كه چسان خود را برتر داشته و نور الدين را پست‌تر انگاشته ، بخاطر آورد و اين بيت برخواند : اينجا نه حشمتست مرا و نه نعمتست * جائى روم كه حشمت و نعمت بود مرا اسب بخواست . خادم برفت و اسبى زين كرده ، بياورد . نور الدين ، خرجين بقرپوس زين انداخته ، بر اسب نشست و گفت : كسى با من آمدن لازم نيست . زيرا كه بيرون شهر براى تفرّج ميروم . پس توشهء كمى برداشته ، از مصر ، راه بيابان گرفت و هميرفت تا به شهر بليس رسيد و از اسب به زير آمده ، خوردنى بخورد و شبى برآسود . پس از آن ، توشه برداشته ، از شهر بيرون شد و هميرفت تا به شهر قدس رسيد . از اسب به زير آمده ، برآسود و خوردنى بخورد و از سخنان برادر همچنان بخشم اندر بود . پس آن شب در آنجا بخفت . بامداد سوار گشته ، هميراند تا بحلب رسيد . بكاروانسرائى فرود آمد . سه روز در آنجا برآسود . ديگر بار پياده بنشست و از شهر بدر آمد و نميدانست بكدام سو رود . سرگشته هميرفت تا ببصره رسيده ، بكاروانسرائى فرود آمد . خرجين از اسب بگرفت و سجّاده بيكى از مكانهاى نظيف كاروانسرا گسترده ، بنشست و اسب را با زين زرّين و مرصع بدربان كاروانسرا سپرده ، گفت : اسب بگردان . او نيز اسب هميگردانيد . اتفاقا وزير بصره در منظرهء قصر خود نشسته بود . چشمش به اسب افتاد و زين و لگام گران قيمت او را بديد . گمان كرد اسب وزيرى از وزرا يا ملكى از ملوكست . در حال ، خادم كاروانسرا را بخواست و از صاحب اسب باز پرسيد .