مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

87

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اين بشنيد ، بناليد و فرزندان و كنيزكان بگريستند . جعفر ، فرزندان را يك‌يك وداع بازپسين ميكرد تا اينكه دختر خوردسالى كه از همهء فرزندانش بيشتر دوست ميداشت ، از بهر وداع در آغوش گرفته ، همىبوسيد و هميگريست . در آن حال ، بجيب اندرش بهى ديد . گفت : اى دخترك ، اين به از كجا آوردى ؟ دختر گفت : غلام ما ريحان ، دو دينار از من گرفته ، اين به به من داد . جعفر چون اين بشنيد ، خرسند گرديد و غلام را بخواست . چون ريحان بيامد ، جعفر پژوهش آغازيد . غلام گفت : پنج روز پيش ، اين به را در كوچه از كودكى بربودم . طفل ، گريان شد و گفت مادرم رنجور است ، پدرم سه دانه به از بصره بسه دينار خريده و آورده است . من بسخن كودك گوش ندادم . چون به به خانه آوردم ، خاتون ، به را بديد و آن را به دو دينار از من بخريد . جعفر چون اين بشنيد ، بخلاص خويشتن نشاط كرد و گفت اكنون كه من از هلاك برستم ، هلاكت غلامى سهل خواهد بود . چو جان بجاى بود ، خواسته نيايد كم . پس از آن غلام را ببارگاه خليفه آورد و ماجرا بخليفه باز گفت . خليفه را عجب آمد . فرمود كه حكايت بنويسند و در خزينه نگاهدارند كه آيندگان را عبرت افزايد . جعفر گفت : ايها الخليفه ، ازين حديث ، ترا شگفت آمد و اين عجيبتر از حكايت نور الدّين و شمس الدّين نيست . خليفه گفت : چگونه است حكايت ؟ جعفر وزير گفت : تا از كشتن غلام در نگذرى ، حكايت باز نگويم . خليفه از خون غلام در گذشت . حكايت نور الدّين و شمس الدّين جعفر گفت : در مصر ، ملكى بود ، خداوند دهش و داد . وزير دانشمندى داشت و او را دو پسر بود كه مهين را شمس الدين و كهين را نور الدين نام بودى . چون وزير درگذشت ، ملك محزون شد و پسران او را بخواست و خلعت