مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
84
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بود كه كشندهء دختر چگونه بدست آورم و ديگرى را بىگناه بجاى وى چگونه بكشتن دهم . پس بخانهء خويش رفته ، بتشويش اندر بنشست . روز چهارم ، خليفه او را بخواست و از كشندهء دختر بازپرسيد . جعفر گفت : لا يعلم الغيب الا اللّه . خليفه در خشم شد و گفت : چون سوگند خوردهام ، امروز ترا بكشم . پس منادى را فرمود كه در كوى و محلّت ندا دهد كه جعفر وزير بدار كشيده خواهد شد . هر كس خواهد ، بتفرّج بيايد . چون منادى ندا در داد ، مردمان ، گروه گروه قصد تماشا كردند . ولى همه از شنيدن اين خبر ، ملول و گريان بودند و سبب خشم خليفه را بجعفر وزير نميدانستند . چون مردم گرد آمدند ، خادمان خليفه ، چوب دار نشانده ، چشم بر حكم خليفه و گوش بر فرمان داشتند كه ناگاه جوانى نيكو شمايل را ديدند كه جامهاى نو پوشيده ، بشتاب همىآيد . چون بميان جمع رسيد ، خويشتن را به روى پاى جعفر وزير انداخته ، گفت : اى وزير دانشمند ، دخترى را كه بصندوق اندر يافتهايد ، من كشتهام . بقصاص او مرا بايد كشت . چون جعفر اين را بشنيد ، بخلاص خويش شاد گشت و بگرفتارى جوان محزون بود كه ناگاه پير سالخوردهء را ديدند كه مردم بكنار مىكند و شتابان همىآيد . چون بنزد جعفر رسيد ، گفت : اى وزير ، اين جوان تقصيرى ندارد . بخويشتن بهتان مىزند . دختر را من كشتهام . مرا بقصاص او بايد كشت . جوان گفت : اى وزير ، اين پيرمردى كم خرد است . نميداند كه چه ميگويد . دختر را من كشتهام . بقصاص او مرا بايد كشت . پير روى به آن جوان كرده ، گفت : اى فرزند ، تو هنوز از جوانى برنخوردهء و در دل بسى آرزو دارى . ترا كشتن نشايد . من پيرم و از زندگى سير گشتهام . جان خود بر تو و بر وزير فدا ميكنم . چون وزير اين سخنان بشنيد ، شگفت ماند و پير و جوان را پيش خليفه برد و گفت : اى خليفه ، كشندهء دختر پديد آمده . خليفه گفت : ازين دو كدام يك كشته ؟ جعفر گفت : جوان گويد كه من كشتهام و پير نيز گويد كه من كشتهام . خليفه از ايشان باز پرسيد . هر دو همان گفتند كه با جعفر گفته بودند . خليفه گفت هر دو را بكشند . جعفر گفت : اى خليفه ، كشنده يكيست . قصاص از