المحقق البحراني
254
الكشكول
ميگويد كه خداى تعالى بران نمىتواند ديد وجون تواند بود كه جيز كه موجود باشد آن را نتوان ديد ، ديگر آنكه ميگويد كه بنده فاعل فعل خود است وحال آنكه نصوص بر خلاف ان وارد است ؟ جون اين سخن تمام شد بهلول كلوخى از زمين برداشت وحواله أبو حنيفة كرد بحسب اتفاق ان كلوخ بر پيشانى أبو حنيفة خورده كوفته وآزرده شد ، أبا حنيفة با تلامذه از عقب أو دويدند أو را گرفتند جون خويش خليفة بود أو را آزار نتوانستند نمود لاجرم أو را بخدمت خليفة برد إظهار شكايت نمود ، بهلول با أبو حنيفة كفت كه : از من چه ستم به تو رسيده ؟ أبو حنيفة كفت : كلوخى بر پيشانى من زده وسر من درد مىكند ؟ بهلول كفت : درد ترا بمن بنماى ، أبو حنيفة كفت : درد را جون توان ديد ؟ بهلول كفت : پيش فوجي اعتراض بر امام جعفر عليه السّلام ميكردى وميگفتى كه : چه معني دارد كه خداى تعالى موجود باشد ورا تا نتوان ديد ؟ ديگر تو را خواندن آزرد كي كلوخ كاذبى زيرا كه ان كلوخ خاك بود وتو از خاكي أيد كه خاك از خاك متأثر نشود ومعذب نكردد وبر قياس اعتراض كه تو بر إمام ميكردى شيطان از آتش است وجه كونه از آتش معذب شود ، ديگر تو استبعاد قول إمام مينمودى كه بنده فاعل فعل خود است كفته وهركاه بنده فاعل فعل خود بنا شد اس چرا تو مرا پيش خليفة آورده دعوى قصاص مىكنى أبو حنيفة ديد جون سخنى معقول در برابر نتوانست كفت شرمنده كشته از مجلس برخواست . ومنه أيضا وشيخ أجل متكلم محمد بن جرير بن رستم الطبري در كتاب إيضاح رواية كرده كه بهلول روزي در يكى از كوچههاي بصره ميرفتى جماعتي را ديد كه بشير از أو به شتاب ميرفتند به يكى از ان مردم كفت كه : با وجود كه اين حيوانات بي شبان به كجا ميروند ؟ آن كس از روي خوش طبعي كفت كه : به طلب آب وعلف ميروند ، بهلول كفت كه : با وجود قلت حمى وقرب علف كجا بهم ميرسد واللّه كه علف بسيار بود اما آن را در بردند وارزانى بود آتش در ان زدند وبعد از ان اين أبيات را انشاد نمود : برئت إلى اللّه من ظالم * لسبط النبي أبي القاسم ودنت إلهي بحب الوصي * إمام الورى من بني هاشم وذلك حرز من النائبات * ومن كل متهم غاشم بهم ارتجى الفوز يوم المعاد * وانجو غدا من لظى ضارم وجون آن جماعت سخنان أو را شنيدند برگرديدند وگفتند ان جماعت مجلس محمد بن سليمان كه پسر عم هارون وحاكم بصره است ميروند ، كفت : از براي