عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

65

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

جنگى بسيار سخت كردند ، سالارشان گفت : اميدوارم كه خداوند توبه ما را پذيرفته باشد كه مىبينم شكيبايى بر ما سايه افكنده است و وزش باد هم به سود ماست ، اگر بر او چيره شديد تا آنجا كه مىتوانيد كوشش كنيد او را زنده دستگير سازيد و او را مكشيد . گويد تا نزديك شامگاه سخت پيكار كردند و هيچيك از دو گروه نگريختند ، در پايان روز كه راستى و پايدارى آنان معلوم شد بر ايشان پيروزى رسيد و به يارى خداوند آنان را كشتند و به گريز واداشتند و آن جوان را زنده گرفتند و به حضور آوردند ، بنى اسرائيل پيش سالار خود جمع شدند ، او از آنان پرسيد سزاى كسى كه از خود ماست و پيامبر ما و پدر خويش را كشته است و بت‌پرستان را به نبرد با ما آورده است و ما را كشته‌اند و در سرزمين‌ها پراكنده ساخته‌اند چيست ؟ يكى مىگفت او را بسوزان ، ديگرى مىگفت او را پاره‌پاره ساز ، ديگرى مىگفت او را عذاب كن و هريك چنين سخنانى مىگفتند . امير گفت : اين كارها كه مىگوييد سبب مرگ فورى او مىشود ، گفتند : تو خود داناترى ، گفت : چنين مصلحت مىبينم كه او را زنده بر دار كشيم و به او خوراك و آشاميدنى ندهيم و رهايش كنيم تا خود بميرد ، گفتند : چنين كن ، او را زنده بر دار كشيدند و نگهبانان بر او گماشتند . گويد : چون سه شبانه‌روز گذشت و روز سوم به شام رسيد ، او شروع به فراخواندن خدايانى كه آنان را مىپرستيد كرد و از برترين آنان در نظر خويش آغاز كرد و چون اجابتى نمىديد از آن مىگذشت و ديگرى را فرامىخواند و بدين‌گونه همه خدايان خود را فراخواند ولى پاسخى به او ندادند . او در دل شب عرضه داشت ، بارخدايا ! اى پروردگار پدر و نياكان من ! همانا كه من نسبت به خود ستم روا داشتم و اين خدايان را كه غير از تو مىپرستيدم فراخواندم و اگر در آنان خيرى مىبود مرا پاسخ مىدادند ، بارخدايا اينك تو مرا بيامرز و رهايىام ده و از آنچه در آن هستم خلاص فرماى ، در اين حال گره‌هاى ريسمانهاى او باز شد و او پايين دار قرار گرفت . در حديث ديگرى آمده است كه او شروع به فراخواندن بتها كرد و چون هيچكس پاسخش نداد به آسمان نگريست و گفت : اى بخشاينده بسيار نعمت‌دهنده ! گواهى مىدهم كه از فراز عرش تو تا بسيط خاك هر معبودى غير از تو باطل است و فقط وجود كريم تو معبود است و بس ، بارخدايا تو به فريادم رس ، گويد : خداى عز و جل فرشته‌اى گسيل داشت كه او را از بند گشود و فرود آورد . سالار گفت : اينك دربارهء اين چه مىگوييد ؟ گفتند : ما چه بگوييم كه خداى عز و جل بند از او گشوده است ؟ و اينك تو مىگويى نظر ما چيست ؟ گفت : راست مىگوييد ولى دوست داشتم با