عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

52

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

بدين‌گونه رفتار مىكردند . او را به هنگام پيرى پسرى ارزانى شد ، پادشاه قوم خود را فراخواند و گفت : اينك پس از پيرى داراى پسرى شده‌ام ، و مهربانى مرا نسبت به خود مىبينيد ، بيم دارم كه اين هم از روش برادرانش پيروى كند و اگر يكى از پسرانم پس از من بر شما پادشاه نباشد از آن مىترسم كه نابود شويد ، اينك او را در همين حال كودكى بگيريد و دنيا را در نظرش آراسته و محبوب داريد ، شايد پس از من براى شما باقى بماند . آنان براى او بوستانى محصور كه فرسنگى در فرسنگى بود ساختند و او روزگارى دراز در آن بوستان بود . چنان اتفاق افتاد كه روزى سوار شد و كنار ديوار بسته رسيد ، گفت : چنين مىپندارم كه از پس اين ديوار مردم و جهانى ديگر است ، مرا آنجا بريد تا مردم را ببينم و بر دانش خود بيفزايم ، چون اين سخن او را به پدرش گفتند بيمناك شد و ترسيد كه او هم از روش برادرانش پيروى كند ، گفت : براى او همه اسباب لهو و لعب فراهم سازيد و چنان كردند . سال ديگر نيز سوار شد و گفت ناگزير بايد بيرون شد ، و چون به پدرش گزارش دادند ، گفت : او را بيرون بريد ، او را بر گردونه‌اى كه با زر و زبرجد آراسته بود برنشاندند و در دو جانب او دو صف از مردم قرار گرفتند ، در همان حال كه حركت مىكرد ناگاه به مردى بيمار و گرفتار رسيد ، گفت : اين كيست ؟ گفتند : مردى بيمار و گرفتار ، پرسيد : آيا برخى از مردم بيمار و گرفتار مىشوند يا بر همگان اين بيم مىرود ؟ گفتند : اين بيم براى همگان است ، پرسيد : و براى من با اين قدرت و شوكتى كه در آن هستم ؟ گفتند : آرى ، گفت : اف بر اين زندگى شما كه زندگانى تيره‌اى است و سخت افسرده و اندوهگين برگشت و چون به پدرش گفته شد ، گفت : همه به لهو و لعب او را سرگرم بداريد تا اين اندوه و افسردگى از دلش بيرون كشيد . او سالى ديگر در بوستان ماند و گفت : مرا بيرون بريد ، او را به همان حال نخست بيرون بردند ، همچنانكه در حركت بود به پيرمردى شكسته و فرتوت رسيد كه آب از دهانش جارى بود ، پرسيد : اين كيست ؟ گفتند : مردى است كه پير و فرتوت شده است ، گفت : آيا برخى بدين‌گونه گرفتار مىشوند يا هركس كه عمرى دراز يابد بر او اين بيم مىرود ؟ گفتند : نصيب همگان است ، گفت : اف بر اين زندگى شما كه براى هيچكس باصفا نخواهد ماند ، و چون اين خبر را به پدرش گزارش دادند ، گفت : همه اسباب لهو و لعب براى او فراهم آريد و چنان كردند . او سالى ديگر در آن بوستان بماند ، سپس بر همان حال سوار شد و همچنانكه در حركت بود ناگاه تابوتى را ديد كه مردان بر دوش مىبردند ، پرسيد : اين چيست ؟ گفتند : مردى است كه مرده است ، از آنان پرسيد : مرگ چيست ؟ او را پيش من آوريد ، جسد را پيش او آوردند ، گفت :