عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

208

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

به خويشتن ياد مىكنم كه از آن‌كس كه شاهد من بوده و تواناى بر عقوبت من است آزرم نكردم مرا به گريه وامىدارد . خداوند عقوبت مرا به روز عقوبت هميشگى به تأخير انداخت و مرا تا روز اندوه جاودانه مهلت داد ، به خدا سوگند اگر مخير شوم و به من بگويند كدام كار را خوشتر مىدارى ، اينكه از تو حساب پس گرفته شود و سپس فرمان رفتن به بهشت براى تو صادر گردد يا به تو بگويند خاك باش و خاك شوى ؟ همانا آن را برمىگزينم كه خاك باشم . 107 - بازيگر مردم مدينه از كتاب الملتقط نقل مىكنم كه صالح بن عمرو ، از قول پدرش چنين مىگويد : در مدينه بانويى پارسا بود و پسرى بازيگر داشت كه بازيگر اهل مدينه بود . مادر او را اندرز مىداد و مىگفت : پسركم نابودى بىخبران پيش از خود را به ياد آور ، و فرجام افراد ياوه پيش از خود را متذكر شو ، فرارسيدن مرگ را به خاطر آور . و هرگاه مادر اصرار مىكرد او در پاسخش اين ابيات را مىخواند : « از شماتت و سرزنش دست نگهدار و از چرت آلودگى خواب بيدار شو ، من هرچند در خوشى خود از دل خويش پيروى و با وجود سرزنش همچنان از فرمان تو سركشى مىكنم ولى از بخشش و عنايات خداوند به توبه‌اى اميدوارم كه از گروهى به گروه ديگر منتقل شود » . او همواره بر همان حال بود تا آنكه ابو عامر بنانى واعظ حجاز به مدينه آمد و حضور او در ماه رمضان بود . برادران ايمانى از او خواستند تا در مسجد رسول خدا ( ص ) براى آنان به منبر رود و پذيرفت . شب جمعه‌اى پس از نماز تراويح به منبر نشست و مردم جمع شدند آن جوان هم آمد و با مردم نشست . ابو عامر همچنان پند و اندرز مىگفت و بيم و اميد مىداد تا آنجا كه از سويى دلها از بيم مرد و از سوى ديگر جانها مشتاق بهشت گرديد . اين موعظه چنان در دل جوان جا افتاد كه رنگش دگرگون شد و از جاى برخاست و پيش مادر خود رفت و بسيار گريست و اين ابيات را خواند : « بر شتران خويش براى توبه لگام بستم و مىروم تا سرزنش‌كنندگانم را فرمان برم ، توبه كردم و توبه تمام قفل‌هاى اعضاى مرا گشود . در آن هنگام كه سروش اطاعت پروردگارم را بر دل من افكند تمام زنجيرهاى من گسسته شد ، او را پاسخ دادم و گفتم گوش به فرمانم و او با تذكر خود همه بىخبرهاى مرا به خود آور . مادرجان آيا با آن احوال كه من داشته‌ام سرورم مرا خواهد پذيرفت ؟ بدا به حال من اگر