عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
184
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
مرا نيازى نيست . ابو عبد رب مىگويد : در حالى كه از پيش او برمىگشتم نفس من در نظرم بسيار كوتهبين آمد و آن را سرزنش كردم و با خود گفتم من در دمشق هيچكس را پشت سر نگذاشتهام كه ثروت او بيش از من و بر من فزونى داشته باشد و با وجود اين زيادهجويى مىكنم . عرضه داشتم پروردگارا من از بدىهايى كه در آن قرار دارم به پيشگاه تو توبه مىآورم . آن شب را سپرى كردم بدون آنكه برادران همسفرم بدانند چه تصميمى گرفتهام . هنگام سحر همچون گذشته آهنگ كوچ كردند ، چون مركب مرا آوردند سوار شدم و آن را سوى دمشق راندم و گفتم اگر پى بازرگانى خود روم در توبه خود صادق نيستم ، و چون همسفران از من پرسيدند و سبب آن را گفتم مرا در برگشتن سرزنش كردند ، من از رفتن با آنان خوددارى كردم . ابن جابر در پى اين داستان مىگويد : چون ابو عبد رب به دمشق برگشت همه چهارپايان خود را صدقه داد و جهادگران راه خدا را با آن تجهيز كرد . ابن جابر همچنين مىگويد : يكى از يارانم براى من گفت ، درباره خريد عبايى با عبافروشى چانه مىزدم ، شش درهم دادمش و او مىگفت : بايد هفت درهم بدهى و چون بسيار چانه زدم پرسيد : اهل كجايى ؟ گفتم : دمشقىام ، گفت : هيچ شباهتى به پيرمردى دمشقى ندارى كه نامش ابو عبد رب بود ، ديروز پيش من آمد و هفتصد عبا به بهاى هر عبايى هفت درهم از من خريد و از من نخواست كه يك درهم تخفيف دهم ، از من خواست آنها را براى او ببرم ، شاگردانم را براى اين كار فرستادم ، گفتند همه عباها را ميان بينوايان لشكر پخش كرد و يك عبا هم به منزل خود نبرد . ابن جابر مىگويد : زمين و باغ بزرگى را فروخت و تمام بهاى آن را صدقه داد خانهاش را هم به مالى گران فروخت و پخش كرد ، و چون مرگش فرارسيد از همه ثروت او چيزى جز بهاى كفن براى او باقى نمانده بود . گويد : ابو عبد رب مىگفته است ، به خدا سوگند اگر در اين رودخانه شما يعنى رود بردا « 22 » ، سيم و زر روان باشد و هركس بخواهد بتواند از آن براى خود بردارد من به سوى آن گام برنخواهم داشت ، و اگر به من بگويند هركس بر اين ستون دست بكشد مىميرد از شوقى كه به خدا و پيامبرش دارم ، خشنود مىشوم كه به سوى آن برخيزم . « 23 »
--> ( 22 ) . اين كلمه را ياقوت به صورت بردى ضبط كرده است كه بزرگترين رودخانه دمشق است ؛ به معجم البلدان ، ص 118 ، ج 2 ، چاپ مصر مراجعه فرماييد . ( 23 ) . اين داستان بدون هيچ كاستى و فزونى در صفة الصفوة ابن جوزى ، ص 193 ، ج 4 آمده است ، ابن جوزى مىگويد : نام ابو عبد رب ، عبيد و نام پدرش مهاجر بوده است .