عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

182

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

شانه من زد و گفت : خداوند ناظر بر تو و كارى كه مىكنى مىباشد . از سخن او پاهايم ناتوان شد و از او سخت ترسيدم و نمىدانم او كه بود . گفتند : او بشر بن حارث بود ، مرد گفت : اى واى بر من ، از اين پس چگونه بر من نگاه خواهد كرد ، آن مرد همان روز تب كرد و روز هفتم درگذشت . 86 - مردى از بازرگانان ابو عبد اللّه قاضى از قول پدرش چنين مىگويد ؛ كه : مردى از بازرگانان بغداد دوست من بود و بسيار مىشنيدم كه از صوفيان بدگويى مىكند ، پس از مدتى او را ديدم كه با صوفيان همنشينى مىكند و همه اموال خود را بر آنان هزينه كرد . به او گفتم : مگر چنين نبود كه به صوفيان خشم و بغض داشتى ؟ گفت : آرى ولى موضوع آنچنان‌كه من گمان كرده بودم نبود ، پرسيدم : چگونه است ؟ گفت : يكى از روزهاى جمعه پس از آنكه نماز گزاردم از مسجد بيرون آمدم ، بشر حافى را ديدم كه شتابان از مسجد بيرون مىآيد ، با خود گفتم ، ببين اين مردى كه معروف به پارسايى و زهد است در مسجد قرار نمىگيرد . كار خودم را رها كردم و گفتم ببينم كجا مىرود . از پى او رفتم ، او را ديدم به نانوايى رفت و يك درهم نان سپيد نرم خريد ، با خود گفتم اين مرد را بنگر كه نان سپيد و نرم مىخرد ! سپس پيش كبابى رفت و يك درهم به او داد و كباب خريد ، اين موضوع سبب خشم بيشتر من شد ، پس از آن پيش حلوا فروش رفت و يك درهم فالوده خريد ، با خود گفتم به خدا سوگند وقتى كه براى خوردن بنشيند اين خوراك را بر او ناگوار خواهم ساخت . بشر آهنگ صحرا كرد و من با خود مىگفتم در پى سبزه و جويبار است ، بشر تا هنگام عصر همچنان راه مىرفت ، من هم از پى او مىرفتم . سرانجام به دهكده‌اى رسيد و به مسجد آن رفت كه بيمارى در آن بود ، او بر بالين بيمار نشست و شروع به گرفتن لقمه كرد و در دهان بيمار مىگذاشت . من برخاستم و به تماشاى دهكده پرداختم و ساعتى بر همان حال بودم ، چون برگشتم از بيمار پرسيدم : بشر كجاست ؟ گفت : به بغداد رفت ، پرسيدم : فاصله ميان من و بغداد چه اندازه است ؟ گفت : چهل فرسنگ ، گفتم : إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ، اين چه كارى بود كه با خود كردم ، نه مىتوانم پياده روم و نه پولى همراه دارم كه چارپايى كرايه كنم ، بيمار گفت : همين‌جا بنشين تا برگردد و تا جمعه آينده همانجا ماندم ، بشر روز جمعه همان وقت برگشت و غذايى مناسب براى خوردن بيمار همراه داشت ، چون از كار خود آسوده شد ، بيمار به او گفت : اى ابا نصر ! اين مردى است كه از بغداد همراه تو آمده است و از جمعه گذشته پيش من مانده است او را برگردان . بشر