عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
175
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
شب جمعهاى كه شب نيمه شعبان بود سياهمست از بادهنوشى خوابم برد بدون آنكه نماز عشاء بگزارم ، در خواب چنان ديدم كه بر صور دميده و رستخيز بر پاى شد ، گورها شكافته و خلايق محشور شدند و من هم در آن ميانه بودم . ناگاه صدايى از پشت سر خويش شنيدم برگشتم اژدهايى سياه و كبود چشم كه بسيار بزرگ بود دهان گشوده آهنگ من داشت ، من ترسان و هراسان شروع به گريز از مقابل او كردم و اژدها همچنان در پى من بود ، ميان راه به پيرمردى خوشبو و خوشجامه رسيدم بر او سلام دادم پاسخ داد ، گفتم : اى شيخ مرا از اين اژدها پناه بده كه خدايت پناه دهد ! پيرمرد گريست و گفت : من ناتوانم و اژدها از من نيرومندتر است و ياراى ستيز با او ندارم ، برو ، شتابانتر برو شايد خداوند براى تو چيزى فراهم فرمايد كه ترا از آن برهاند . من هراسان به گريز خود ادامه دادم ، من بر يكى از بلنديهاى صحراى قيامت رفتم و مشرف بر طبقات دوزخ شدم و بر آن نگريستم و نزديك بود از بيم اژدها در آن سرنگون شوم فرياد برآورندهاى بر من فرياد كشيد كه : بر گرد تو دوزخى نيستى ، من به سخن او اطمينان و آرامشى يافتم و برگشتم ، باز اژدها در پى من افتاد ، دوباره به آن پيرمرد رسيدم گفتم : از تو خواهش كردم مرا از اين اژدها امان دهى و نكردى ، شيخ گريست و گفت : من ناتوانم ، بر اين كوه رو كه در آن وديعههايى از مسلمانان موجود است اگر ترا هم در آن وديعهاى باشد به زودى يارىات خواهد داد . من نگاه كردم كوهى گرد از نقره بود كه در آن روزنهها و شكافهايى بود همراه با پردههاى آويخته بر مدخل هر روزنه و شكاف دو مصراع در زرين از زر سرخ و آراسته به ياقوت و گهر بود و بر هر مصراع پردهاى حرير آويخته بود . چون بر آن كوه نگريستم گريزان به سمت آن رفتم و اژدها همچنان در پى من بود ، چون نزديك كوه رسيدم يكى از فرشتگان فرياد برآورد پردهها را بالا بريد ، درها را بگشاييد همگان بالا آييد شايد براى اين بينوا ميان شما وديعهاى باشد كه او را از دشمنش پناه دهد ، ناگاه پردهها بالا رفت و درها گشوده شد و از ميان آن روزنهها كودكانى كه چهرهشان چون ماه رخشان بود بر من مشرف شدند . اژدها بر من نزديك مىشد و من در كار خود سرگردان ماندم ، يكى از كودكان فرياد كشيد ، اى واى بر شما همگان آشكار شويد كه دشمن بر او نزديك شده است ، آنان گروهى پس از گروه ديگر آشكار شدند ، ناگاه دخترك من كه مرده بود همراه ايشان بر من آشكار شد و همين كه مرا ديد گريست و گفت : به خدا سوگند اين پدر من است ، آنگاه همچون تيرى بر كفّهاى از نور پريد و