عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
171
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
گشايشى فراهم نياورد . واثق گفت : آرى اگر براى ما امكان گشايش و خوددارى از مسألهاى نباشد كه آنان از آن امساك كردهاند ، خداوند براى ما گشايشى فراهم نفرمايد ، بند و زنجير از شيخ بگشاييد . و چون آهنگر زنجير را بريد ، شيخ دست يازيد تا آن زنجير را بردارد ، آهنگر زنجير را از دست او بيرون كشيد ، واثق گفت : بگذار شيخ آن را بردارد ، شيخ آن را برداشت و در آستين نهاد . واثق گفت : اى شيخ چرا زنجير را از دست آهنگر بيرون كشيدى ؟ گفت : زيرا قصد آن دارم به كسى كه وصيت مىكنم بگويم هنگامى كه مردم اين زنجير را در كفن من قرار دهد تا روز رستاخيز با آن زنجير در پيشگاه خداوند با اين ستمگر داورى كنم و بگويم پروردگارا ! از اين بندهات بپرس به چه سبب مرا در قيد و بند كشيد و زن و فرزندان و برادرانم را بدون هيچ جرمى كه اين كار را براى من واجب كند به ترس و بيم انداخت . در اين هنگام شيخ گريست واثق هم گريست و ما نيز گريستيم . آنگاه واثق از او خواست تا او را حلال كند و از او درگذرد ، شيخ گفت : اى امير المؤمنين به خدا سوگند من از روز نخست به پاس گراميداشت پيامبر ( ص ) ترا حلال كردم و از تو گذشتم كه به هرحال تو از خاندان اويى . واثق گفت : مرا به تو نيازى است ، شيخ گفت : اگر ممكن باشد برمىآورم ، واثق گفت : پيش ما بمان تا ما از تو بهرهمند شويم و تو هم به بهره رسى . شيخ گفت : اى امير المؤمنين برگرداندن تو مرا به همانجا كه اين ستمگر مرا از آن بيرون كشيده است براى تو سودبخشتر از ماندن من در اينجاست ، و سبب آن را براى تو مىگويم . من پيش زن و فرزندانم برمىگردم و نفرين ايشان را بر تو بازمىدارم كه آنان را در حالى بر جاى گذاشتم كه بر تو نفرين مىكردند . واثق گفت : بنابراين پاداشى از ما بپذير تا از آن در هزينهات كمكى باشد و در سختى روزگار هزينه كنى . شيخ گفت : اى امير المؤمنين ! دريافت آن براى من روا نيست كه من از آن بىنياز و خود توانگر به تمام معنى هستم . واثق گفت : از من نيازى بخواه ، شيخ گفت : اى امير المؤمنين آيا آن را برآورده مىسازى ؟ گفت : آرى . شيخ گفت : اجازه فرماى كه هماكنون راه براى رفتن من به مرز - جايگاه زندگى خود