عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

161

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

درهم نقره بود ، در فاصله هر پنج طشت غلامى ايستاده بود كه دشنه‌اى آراسته به صد مثقال طلا در دست داشت ، و آن غلامان انواع جامه‌هاى فاخر و كمربندهاى آراسته به گهرهاى گوناگون داشتند ، بر سمت برونى هريك از پنجره‌ها قنديل‌هايى از زنجيرهاى سيمين آويخته بود كه روغن زنبق خالص در آنها مىسوخت . موسى بن محمد خود بر سريرى مىنشست كه سايبانى از كتان نرم و آراسته و نشانه‌دار داشت و بر سر خود عمامه‌اى آراسته به گهرها مىنهاد . همنشينان و برادرانش در آن خيمه با او مىنشستند و عودهاى معطر در مجمرهايى كه نصب شده بود مىسوخت ، خدمتكاران كه در دست خود بادزن و مگس‌ران داشتند بالاى سرش ايستاده بودند ، كنيزكان آوازه‌خوان در جاى ديگرى برون از خيمه بودند كه او ايشان را مىديد ، هرگاه به سمت راست مىنگريست نديمى را مىديد كه خود او را برگزيده و به گفتگوى با او انس گرفته بود ، و چون به سمت چپ خويش مىنگريست برادرى و دوستى گزينه را مىديد كه او را براى دوستى و مودّت انتخاب كرده بود ، و اگر به بالا مىنگريست خدمتگزارانى را مىديد كه خود آنان را گزينه دانسته بود ، و چون به اطراف چشم مىانداخت مطربان و كنيزكان آوازه‌خوان را مىديد كه همگان فدايى او بودند ، گوششان به فرمان او بود و چشم ايشان به سوى او ، و به هيچ چيز جز او اشتغال نداشتند ، چون لب به سخن مىگشود همگان خاموش مىشدند و چون برمىخاست همگان برپا مىشدند ، هرگاه مىخواست آواز خوانندگان را بشنود به سوى پرده مىنگريست و هرگاه خاموشى آنان را مىخواست با دست اشاره مىكرد و آنان خاموش مىشدند كه خود اين دو نشانه را از او شناخته بودند . اين روش او بود تا پاس بيشتر شب مىگذشت و چون عقل از سر او مىپريد ، همنشينان او بيرون مىرفتند و او با ويژگان خلوت مىكرد ، بامداد به كسانى مىنگريست كه پيش او به بازى نرد و شطرنج سرگرم بودند ، پيش او هرگز سخن از مرگ نمىرفت و از بيمارى و درد و چيزى كه در آن ياد اندوه باشد گفتگو نمىشد ، همه سخن از شادى و شادمانى و افسانه‌هاى خنده‌آور بود ، همه روز انواع عطرهاى تازه به بازار آمده بر او عرضه مىشد و تا بيست و هفت سالگى بدين‌سان گذراند . يك بار همچنان‌كه در خيمه خويش بود و پاسى از شب سپرى شده بود ، ناگاه نغمه‌اى از گلويى اندوهگين شنيد كه غير از نغمه‌هايى بود كه از مطربان خود مىشنيد ، آن نغمه بر دلش نشست و او را از آنچه در آن بود به خود شيفته ساخت . او به نوازندگان و آوازخوانان اشاره كرد كه خاموش شوند ، و سر خود را از پنجره‌اى مشرف بر جاده بيرون آورد تا آن نغمه دل‌نشين خود