عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

155

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

تفكر بر آنها نگريست و سپس گفت : اى شاكر ! پنج هزار درهم سره بياور و به او بده تا حال و زندگى خويش را روبراه كند . باربر گفت : اى امير ! من از آن بىنيازم و احتياجى به آن ندارم ، امير هرچه اصرار و كوشش كرد تا آن درهم‌ها را بپذيرد ، او نپذيرفت . امير گفت : اينك مرا به تو نيازى است ، مرد گفت : نياز كسى چون تو نسبت به كسى چون من چيست ؟ گفت : نيازى مهم است و دست او را گرفت و با خود به يكى از حجره‌ها برد و با او خلوت كرد و گفت : اى فلان ! حال و داستان و موقعيت من و اين‌همه نعمت و خوشى و پادشاهى را كه از آن بهره‌مندم ديدى ، اينك دعا كن و از خدا بخواه كه مرا در دنيا بىرغبت و پارسا و نسبت به آخرت راغب فرمايد . باربر به او گفت : اى حبيب من ! مرا در پيشگاه خدا چنان منزلتى نيست كه دعا كنم ولى يكى از حكيمان گفته است ، هركس از چيزى بترسد بايد چاره‌جويى كند ، اكنون در هر ساعت و هرروز انجام يكى از صفات پسنديده را بر خود واجب گردان كه اگر چنين كنى به يارى خداوند متعال بر آن كار مصمم خواهى شد و كار امروز خويش را به فردا ميفكن و چيزى را كه يارا و توانش را ندارى بر خود تحميل مكن ، و مرگ را فراوان ياد كن كه ياد مرگ چيز اندك را بسيار و چيز بسيار را اندك مىسازد ، و بر تو باد بيم از خداوند متعال و فرمانبردارى از او و دورى كردن از معصيت‌ها . در اين هنگام باربر دستهاى خود را بر آسمان برافراخت و سر خويش را فروافكند و اشك از چشمانش روان شد و چنين عرضه داشت : اى كسى كه با نيروى خود آسمان را برافراشته‌اى و به خواست خود زمين را بگسترانيدى و همه آفريدگان را به اراده خويش بيافريدى و با توان خود بر عرش مستقر شدى ، اى مالك پادشاهى ، اى درهم شكننده همه درهم شكنندگان ، اى پروردگار جهانيان ، اى صاحب روز رستخيز ترا به حق رحمت و بخشندگى و نيرويت مسألت مىكنم كه محبت دنيا را از دل اين برده خود بيرون برى و او را به طاعت خود موفق دارى تا كارهايى انجام دهد كه او را به خشنودى تو نزديك سازد ، پروردگارا او را از انجام معصيت‌ها به دور دار و فرجام ما و او را رضوان و عفو خودت قرار بده اى مهربان‌ترين مهربانان ! گويد : اشك از ديدگان على روان شد و بسيار گريست و به باربر گفت : اى كاش چيزى از ما مىپذيرفتى ، گفت : نمىخواهم و خواهش من فقط اين است كه زودتر مرا رها كنى . امير على فرمان داد برود و او رفت و امير به جايگاه خويش برگشت و سخت انديشمند بود و شادى از او رخت بسته بود .