عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
153
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
بيدارش كن ، و مأمون چنان بود كه ياراى يك ساعت نديدن على را نداشت . على با كراهت برخاست و رفت ، غذا آماده بود و پس از صرف آن ، امير المؤمنين همراه نديمان خود به بادهگسارى نشست ، على برخاست و از مجلس بيرون آمد كه هيچگاه نبيذ نمىآشاميد ، او به كاخ خود برگشت و فرمان داد براى او در يكى از غرفههاى مشرف به دجله فرش بگسترانند و آب و يخ و آشاميدنىهاى ديگر فراهم آورند . و خود بر تختى كه سايبان داشت نشست و به دجله و آمدوشد مردم مىنگريست و نديمان و آوازخوانان را فراخواند . در همين حال چشم او به حمالى افتاد كه به هنگام نيمروز آنجا آمد ، قباى پشمينه سپيد و فرسودهاى بر تن داشت ، بدون آنكه پيراهنى زير آن يا ردايى بالاى آن بر تن داشته باشد . از شدت گرما بر پاهاى خود پارچه كهنهاى پيچيده بود و بر سر خود خرقهاى بسته بود و نعلين فرسوده بر پاى داشت ، پشتى و طبق او هم بر گردنش بود . او نزديك دجله آمد و روى يكى از قايقها نشست ، امير على از غرفه بر او مىنگريست و چشم از او برنمىداشت . حمال نخست پشتى و طبق خويش را بر زمين نهاد و سپس كهنههايى را كه بر پاهاى خود پيچيده بود باز كرد و نزديك دجله رفت و دستها و پاهايش را شست و به جاى خود برگشت و كيسهاى را گشود و چند پاره نان خشك به رنگهاى مختلف از آن بيرون آورد ، آنگاه كاسه چوبينى را از كيسه بيرون آورد و آن را شست و در آن آب ريخت و پارههاى نان خشك را در آن كاسه قرار داد ، سپس كيسه كوچكى را بيرون آورد و گشود و اندكى نمك و پونه خشك روى نانها پاشيد و به مقدارى كه خيس كشد صبر كرد ، آنگاه چهارزانو بر روى ريگها نشست و نام خداوند متعال را بر زبان آورد و همچون مردى پراشتها شروع به خوردن كرد و همچنان شكر خداى را بر زبان مىآورد ، امير همچنان بر او مىنگريست ، باربر چون از خوراك خود فارغ شد كاسه را شست و كيسه كوچك نمك را بست و آنها را همراه چند پاره كوچك نان كه باقى مانده بود در كيسه نهاد ، و كنار رود رفت و مشتى آب نوشيد و گفت : بارخدايا ! اى سرور و سالار من ! سپاس ترا بر اين نعمت كه به من ارزانى داشتى و سپاس و ستايش ترا بر همه نعمتها كه بر اين بنده دارى ، آنگاه سر خود را بر پشتى خود نهاد و روى ريگها ساعتى استراحت كرد و براى نماز برخاست و چون آماده شد به نماز ظهر ايستاد . امير على ، به غلامانى كه برابرش ايستاده بودند گفت : يكى از شما پيش اين مرد كه در حال نماز است برود و بدون اينكه او را بترساند همراه پشتى و طبقش پيش من آورد و بر او چندان مهربانى كند تا او را بياورد .