عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
137
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
خيس مىشد و مىگفت : اى كاش لال مىبودم و چنين سخنى نمىگفتم ، و چندان عبادت كرد كه از شدت آن به روزگار خويش شهره شد . او از بستر پادشاهى كناره گرفت . همه شب را شبزندهدار بود و هر جمعه سوارى را به هزينه خود بر اسبى به راه خدا به جهاد مىفرستاد ، به زنان پارسا پيام مىفرستاد كه پيش او جمع شوند و با او گفتگو كنند و به آنان مىگفت : سخن شما را دوست مىدارم ولى چون براى نماز برمىخيزم از شما غافل مىشوم ، او مىگفت : بخيل واقعى بدبختى است كه از بهشت بر خويش بخل ورزد و مىگفت : براى هر انسانى همتى قرار داده شده است همت من در بذل و بخشش است و به خدا سوگند كه بخشش و پيوند در راه خدا براى من خوشتر از خوراك گوارا براى گرسنه و خوشتر از آب سرد بر تشنه است و مگر به خير جز با كار نيك انجام دادن مىتوان رسيد ؟ او تا هنگام مرگ بر روشى پسنديده بود ، خدايش رحمت كناد . 62 - هشام بن عبد الملك از محمد بن عبد الرحمان هاشمى ، از پدرش از سليمان بن خالد نقل شده است كه : براى هشام بن عبد الملك توصيف دوشيزهاى بسيار با كمال و جمال را كردند كه از قاريان كتاب خداى عز و جل و از راويان اشعار و با فرهنگ و ادب است و به يكى از پيرزنان كوفه تعلق دارد ، هشام فرمان داد همراه خدمتكارى به حاكم كوفه نامه فرستند كه آن دوشيزه را با رضايت صاحبش براى او خريدارى كند و با شتاب او را گسيل دارد . چون اين نامه به حاكم كوفه رسيد ، پيش آن پيرزن فرستاد و كنيزك را به دويست هزار درهم و نخلستانى كه حاصل آن پانصد مثقال بود خريد و او را پيش هشام گسيل داشت . هشام براى او ساختمان و ايوان بلندى را مخصوص كرد و او را همراه زنان خدمتگزار در آن سكونت داد و دستور داد انواع لباسهاى فاخر و زيور و فرش و بستر گرانبها براى او فراهم آوردند . يك روز كه هشام در ايوانى كه بر همه جا مشرف بود و انواع فرش و بوهاى خوش به كار برده بودند همراه او نشسته بود و درباره اخبار ظريف و آثار بليغ گفتگو مىكردند و هشام را شادى افزوده و مسرتش كامل شده بود ناگاه هياهويى شنيدند ، هشام از بالا نگريست ، جنازهاى را ديد كه همراه آن گروهى از مردم بودند ، نخست مردان و در پى آنان زنان كه فرياد به شيون برداشته بودند و در آن ميان زنى بانگ برداشته بود و مىگفت : پدرجان كه ترا بر مركب چوبين مىبرند و در ديار خاموشان تنها در گور مىنهند و در لحد غريب مىنهند ، اى كسى كه ترا بر دوش مىبرند اى كاش مىدانستم آيا از آنانى هستى كه به اين حملكنندگان خود مىگويى مرا