سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي

99

قواعد السلاطين ( فارسى )

رحم به كسى ننمايد ، ظالمى بر او مسلّط گردد ، و جناب كبريا - عظم سلطانه - مىفرمايد كه : اى بندگان ! در راه من انفاق نماييد تا كه من شما را نفقه دهم . پس بايد كه سخاوت و مروّت را پيشنهاد ضمير خود ساخته ، از خود رفع نسازند تا كه مستوجب رحم و شفقت ايزدى گردند و از مهالك ، نجات يابند . به رشتهء خبر ، انضباط يافته كه : در بغداد ، جوانى بود با مال و نعمت بسيار ، كه از ممرّ توارث به او انتقال يافته بود . طايفه‌اى بر او جمع گشته مالش را به معرض « 1 » اتلاف درآورده ، به باد فنا دادند و چيزى از برايش نگذاشتند . چون دست تنگ و مضطّر گرديد ، از غايت دلتنگى اراده نمود كه خود را به دجله افكند . چون به كنار دجله رسيد ، از قصد خود نادم و پشيمان گرديد . ملّاح را طلب نموده ، ارادهء عبور از دجله كرد . ملّاح سؤال نمود كه : ارادهء كجا دارى ؟ گفت : نمىدانم . گفت : از كجا مىآيى ؟ بيان كرد كه نمىدانم . ملّاح با خود گفت : كه مفلس باشد يا گرفتار . به صدد تفحصّ احوالش برآمد . بعد از وقوف ، ملّاح گفت : تو را به آن صوب رسانم ، شايد كه فرجى از افق مراد طالع گردد . او را به آن طرف دجله رسانيد . چون از آب برآمد ، مسجدى به نظرش درآمد ، رفته ساعتى در آن مسجد قرار گرفت . مقارن اين ، قاضى شهر با جمعى از محتشمان در آن مسجد درآمدند . فرمان خليفه رسيد كه فلانه را به فلان بايد عقد بست . قاضى با آن جمع ، داخل منزل خليفه گرديدند . قاضى ، خطبه خوانده ، عقد را واقع ساخته ، ديگران شاهد گشتند . خادمى آمد با ده طبق از زر و نزد هريك طبقى گذارد ؛ و آن جوان را هيچ طبقى نبود ؛ و به خليفه رسانيدند كه يازده نفرند . خليفه گفت كه : اسامى نوشته بوديد در طلب ايشان ؟ گفتند كه : ده نفر نوشته بوديم . گفت : آن جوان را نزد من حاضر سازيد . پس او را احضار فرمودند . خليفه خطاب نمود كه : اى جوان ! در حرم چرا حاضر گشته‌اى ؟ بيان كرد كه :

--> ( 1 ) . س : معرف .