سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي
234
قواعد السلاطين ( فارسى )
كه خوردن همان بود و مردن همان 165 كه سلطان اگر نيّتِ بد كُنَد / * مهمّ جهانى به هم بَركُنَد 154 كه صد خون به يكدم توان ريختن / * ولى كُشته نتوان برانگيختن 159 كه مىنهد قدم اندر سراى كون و فساد / * كه باز روى به راه عدم نمىآرد ؟ 198 گر از وى لطف جويى ، قهر يا بى / * و گر ترياك خواهى ، زهر يا بى 197 گر تنى بينى به غم ، مسرور دار / * ور دلى بينى خراب ، آباد كن 112 گر تيرِ تو ز جوشنِ فولاد بگذرد / * پيكانِ آه بگذرد از كوهِ آهنين 144 گر زيردستِ هركس و ناكس نشانىام / * اينجا لطيفهاى است ، بدانم من اين قَدَر 188 گر نبود سَطوَتِ سلطان روان / * خانهء درويش بگيرد عَوان 61 گر نيايد نكتهها از فقه و فتوى در ميان / * منهدم گردد اساس شرع و ملّت در جهان 173 گشته ز غوغاى خلايق ستوه / * پاى كشيدهست به دامن چو كوه 51 گفت كه : بر رهگذر آن كهنه پير / * گر به دعايم نشدى دستگير 140 گنج بقا نيست درين خاكدان / * مغز وفا نيست درين استخوان 197 لشكرِ باد اگر جهان گيرد / * شمعِ خورشيد كى فرو ميرد ؟ 188 مال از بهر آن به كار آيد / * تا ز بهر تنت سپر گردد 96 مبادا برآرد به بيداد سر / * كه در ملك پيدا شود شور و شر 74 متواضع بزرگوار بود / * مظهر لطف كردگار بود 175 مجنون توام ، خانه به صحرا دارم / * وز اشك كنار جوى دريا دارم 21 مرادِ عاجزِ محنت رسيده بايد داد / * غمِ فقيرِ مشقّت كشيده بايد خورد 149 مرا نام بايد در اقليم فاش / * دگر مركب نامور گو مباش ! 87 مرحمتى كُن كه جگر خستهاند / * در كرم و لطفِ تو دل بستهاند 146 مرد هرچند در هنر كوشد / * بخلِ او جمله را فروپوشد 96 مردى كن و مردمى بجا آر 148 مروّت نديدم در آيينِ خويش / * كه مهمان بخسبد دل از فاقه ريش 86 مستحقّان را ز حرمان بازجوى / * دردمندان را به درمان شاد كن 112 مظلوم دلير باشد و تيز زبان 139 مظلوم كه در ركوع گردد چو كمان / * بر سينهء ظالمان زند ناوكِ آه 131