سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي

143

قواعد السلاطين ( فارسى )

و از سوء خاتمت و شآمت عاقبت ظلم و ستم انديشه كن كه جور ، سبب تغيير دولت و تبديل نعمت است و در طلب مال ، كه پايمال مركبى و دست فرسود هر خس است ، با رعيّت مناقشه منماى كه بىشائبهء شكّ و غائلهء شهبت از هم پاشيده شوند . بيت از رعيّت شهى كه مايه ربُود * پىِ ديوار كَنْد و بام اندود « 1 » ارباب حكمت درين باب مثلى پرداخته‌اند و اهل ظاهر حكايتى ساخته كه : سلطان محمود به اركان دولت گفت : احمق‌ترين مردمان ، بيداركنندگان بزرگانند . حكما و وزرا و خوش طبعان را به اطراف و اكناف مملكت فرستاد و ايشان در تفحّص چنين مردى متوجّه شده ، به استعلام اين‌چنين مشغول گرديدند و در انكشاف احوال جهّال و احمقان مبالغه مىنمودند . آخر ، شخصى را ديدند كه بر سر شاخ درختى استقامت يافته ، تبر بر آن شاخ مىزند تا گسيخته گردد و معلوم بود كه اگر آن شاخ بگسلد ، هر آينه آن كس از سر شاخ بلند به زير افتد . اگر فرضا هزار جان داشته باشد ، يكى به سلامت نبرد . همه اتّفاق كردند كه اين شخص ، ابله‌ترين خلقان است . او را گرفته نزد سلطان بردند و صورت واقعه را به موقف عرض رسانيدند . او گفت : چون باشد اين حال به « 2 » حال حاكم ظالم كه به جور و تعدّى بيخ خود را براندازد و خود را بدين واسطه منكوب و پريشان سازد ؟ ! شعر رعيّت چو بيخند و سلطان درخت * درخت اى پسر ! باشد از بيخْ سخت « 3 » تَبَر بر بُنِ آن درختى مزن * كه بالاىِ شاخش گرفتى وطن

--> ( 1 ) . اين بيت از سنايى است ( حديقة الحقيقة ، ص 573 ) . ( 2 ) . اين حال به : در مقايسه با . ( 3 ) . اين بيت در بوستان سعدى ( ص 42 ) آمده است .