سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي
138
قواعد السلاطين ( فارسى )
در خبر آمده كه : منكر و نكير در قبر مرد مسلمانى داخل شده ، خطاب نمودند كه : وارد گشتهايم كه تا صد تازيانهات بزنيم . آن كس بيان نمود كه در دين اسلام بوديم و چيزى كه باعث زوال آن باشد ، از من سنوح « 1 » نيافته ، و به اين كلمات ، ده ده تازيانه ازو اسقاط مىيافت تا آنكه يك تازيانه از جهت او باقى گذاشتند كه لابدّ اين تازيانه را وارد خواهيم ساخت . سؤال نمود كه : به چه سبب اين تازيانه را به من وارد مىسازيد ؟ گفتند : روزى ، عبورت به مرد مظلومى افتاد و به مظلوميّتش اطّلاع داشته ، از تو استعانت جسته ، تو متعرّض ياريش نگشتى و قادر به نصرتش بودى . پس تازيانه صادر گردانيدند كه مشاعل آتش از قبرش زبانه زدن گرفت . ملاحظه نماى كه چون كسى متصدّى نصرت مظلومى نگرديد ، حالش چنين باشد تا كه در روز محشر چه به سرش آيد . پس حال ظلمه چه خواهد بود كه متعرّض ظلم گردند و اهل اسلام از دست تعدّى و ظلمشان ديدههاى گريان و سينههاى بريان و دلهاى مجروح باشند ؟ مستحضران اخبار ، و مستبصران آثار ، به اقاويل درربار گوهرنثار آوردهاند كه : سلطان ملكشاه سلجوقى ، روزى در كنار زندهرود شكار مىكرد و صيد مىافكند و از براى استراحت در مرغزارى لنگر سفينهء توقّف را افكند كه مشّاطهء ناميه ، زلف رياحين را شانه مىزد ، سبحان اللّه ما أعظم شأنه ، و نو عروس گل خوبروى را بر منصّهء شاخسار جلوه مىداد . هزاردستان به صددستان ، داستان عشق فرومىخواند و بلبل در زمزمه و خروش نكتهء اشتياق مىراند . انفاس صبا در صبوح غاليه مىساييد و دل صاحبنظران از شميم شمايل آن خوش مىآساييد « 2 » . از ملازمان او غلامى حاجب خاصّ بود . به دهى نزول نمود ، مشاهدهء [ 116 ] گاوى كرد كه به كنار
--> ( 1 ) . سنوح : سانح شدن ، پيدا آمدن ، به وجود آمدن . ( 2 ) . س : مىساييد .