ادريس بن حسام الدين بدليسى
39
قانون شاهنشاهى ( فارسى )
بيت « 1 » چو بر خاطر شاه آيد غمى * پريشان شود خاطر عالمى و اگر چنانچه سلطان ترسنده « 2 » و جبان باشد ، در رفع خصوم و دفع ظالم « 3 » از مظلوم ، خويشتندارى كند و به مقدّمات وهميّه و خيالات ضعيفه ، از محافظت بنى نوع خود « 4 » كه در حمايت سلطنت او باشد « 5 » ، تقاعد و تعلّل ورزد « 6 » و اين صورت موجب تسلّط اعدا و خرابى خصما شود « 7 » و اين خصلت بدترين ذمايم ملوك و سلاطين است . امّا چون شجاعت حدّ اعتدال اين ملكات است ، « 8 » موجب نظام حال رعيّت و زيردستان شود و باعث دلاورى و پردلى سپاه و لشكريان و اميدوارى انصار و اعوان گردد « 9 » و به اين خلق ، حمايت ملك از زوال توان نمود و در انديشهء افزودن ملك « 10 » و جاه توان بود . نظم « 11 » شجاعت است ز شاهان مدار در تمكين 55 * ز تيغ شاه بود تخت سلطنت رنگين اگرنه خنجر تو عدل را دهد يارى « 12 » * و گرنه هيبت او فتنه را كند « 13 » تسكين كلاه از سر هدهد به غضب بربايند * برون كنند به غارت ز پاى بطّ نعلين اصل سيّوم ، خلق حكمت است و آن عبارت بود « 14 » از آنكه خردمندى در مملكت وجود انسانى ، قوّت عاقله را كه مرتبهء سرورى « 15 » و سلطانى است ، به نوعى ترتيب كند « 16 » كه « 17 » در ادراك مطالب و دريافت رغايب ، هميشه متوجّه افزودن علوم غيبيّه از عالم قدس باشد و در صدد ترقّى بر معارج معارف « 18 » انس . و قواى طبيعى ، نفس را همچو خدّام در مقابل متابعت و مطاوعت دارد و بر اين نسق هميشه در بند « 19 » فيض گرفتن از عالم بالا و
--> ( 1 ) . م : + متقارب . ( 2 ) . م : ترسناك . ( 3 ) . م : ظلم . ( 4 ) . م : - خود . ( 5 ) . م : باشند . ( 6 ) . م : نمايد . ( 7 ) . م : ملك او خسما گردد . ( 8 ) . م : + هر آنچه . ( 9 ) . م : لشكريان از انصار و اعوان . ( 10 ) . م : مملكت . ( 11 ) . م : - نظم . ( 12 ) . م و س : اگرنه خنجر شه ملك را دهد آرام . ( 13 ) . س : دهد . ( 14 ) . م : است . ( 15 ) . م : شاهى . ( 16 ) . م : نمايد . ( 17 ) . م : بر . ( 18 ) . م : + نشيمن . ( 19 ) . م : صدد .