ادريس بن حسام الدين بدليسى

8

قانون شاهنشاهى ( فارسى )

مكوّنات و سرورى تمام « 1 » مخلوقات معزّز و مكرّم فرمود ، اوّلا ذات او را مظهر جامعيّت صفات كمال خود ساخت و مجمع نعوت جمال و جلال خود فرمود و تخمير قالب تركيب او را در به دو فطرت ، به مقتضاى « خمرّت طينة آدم بيدى » 8 ، از دو جوهر متقابل و متناقض به هم اندوخت و مشكات دل او را از چراغ نور قدسى برافروخت كه وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي * . از آن اشعار است . يك جوهرش از كشور مجرّدات و عالم ارواح بود 9 ، « 2 » يك جوهرش از عالم طبايع جسمانيّات . و اشباح جوهر جانش از ديار ملكوت و مبادى سمادت آمده و جسم بدنش از عالم ملك و شهادت فراهم شده ، به جوهر شريف علوى آشيانش « 3 » هم‌عنان املاك سماوات است و به جوهر خسيس سفلى مكانش در سلك حيوانات و ساير مركّبات است ، امّا به جامعيّت آن هردو جوهر از اعيان موجودات مستثنا و ممتاز است و به حالت اعتدالى و وحدت كمالى مسندنشين خلافت و اعزاز كه إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ، از آن مرتبه اخبار است و به ظلّيّت سبحانى اشعار « 4 » . شعر تو را از دو گيتى برآورده‌اند 10 * به چندين ميانجى بپرورده‌اند نخستين فطرت پسين شمار * تويى خويشتن را « 5 » به بازى مدار و اين جامعيّت در آدمى موجب ظهور لطايف شريفه و باعث استحقاق خطاب إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً شده ، چرا كه خليفه پىرو و جانشين را گويند و از خليفه هم خلقى و خلفى اصيل و ناصب جويند . لاجرم مسندآرايى خلافت رحمانى و سرورى عالم روحانى و جسمانى ، آن مقبل سعادتمند را سزاوار تواند بود كه از دبيرستان وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها جهت معرفت حقايق وجود از مبدأ تا به منتهاى قابليّت ، تحقّق و اتّصاف دارد و خود را در كسب اخلاق و نعوت الهى مصداق پيكر خجسته‌منظر « خلق اللّه آدم على صورته » 11 ، مىانگارد .

--> ( 1 ) . م : - تمام . ( 2 ) . م : - يك جوهرش . . . ارواح بود . ( 3 ) . م : آشيان او . ( 4 ) . م : - اخبار است . . . اشعار . ( 5 ) . م : - را .