ادريس بن حسام الدين بدليسى
6
قانون شاهنشاهى ( فارسى )
دلش شاد از سؤال اهل حاجات * چنان كز بنده « 1 » پيش حقّ مناجات ز احسانش اميد اهل عالم * چو گل ز ابر بهاران شاد و خرّم متاعى را كه رغبت مىكند بيش * سؤال نامرادان است و درويش ز لطف و جود او در دور خاتم * كسى نارد به ياد از جود حاتم به حسن خلق « 2 » او ز آدم نزاده * كف او با كرم توأم فتاده به جود ار دامن از عالم فشاند * غبارش را فلك بر چشم شاند كند گر يك نظر بر خاكساران * شود مثل « 3 » چمن ز ابر بهاران به روز معركه چون سيف مسلول * به وقت بزم جامش كام معلول به بزمش ساغر مى كاس خورشيد * به دستش تاس گردون جام جمشيد سخن گويد همه لطف « 4 » است و احسان * خمش باشد به فكر نفع انسان درش كعبه است و من احرام بسته * ولى مركب ضعيف و « 5 » پاى خسته وصال كعبه گرچه بىتعب نيست * به حمد الّه قصورى در طلب نيست طلب رهبر بود دل را به مقصود * رسد طالب به مقصد دير يا زود منم آوارهاى در جستوجويت * منم چون بلبلى در گفتوگويت چو ذرّه وصف مهرم آرزو شد * مرا سرگشتگى زان جستوجو شد اگر رهبر بود بختم برين « 6 » در * به اكسير نظر خاكم شود زر رسانم گوهر خود را به صرّاف * كنم نقد وجود خويشتن صاف ز روى چون زر و اشك گهربار * به سلك نظم بردم يك كمروار در آن رشته كشيدم گوهرى چند * ز علم پادشاهى جوهرى چند شده نامش چو قانون شهنشاه * شود دستور نامه نزد هر شاه دعا را چون وسيله اين رساله است * زبانم در ثنا شيرين مقاله است برآيد در دعا صبح از زبانم * چه گويم وصف خود روشن بيانم
--> ( 1 ) . س ، م : گوينده . ( 2 ) . م : خلقش از . ( 3 ) . م : همچون ( 4 ) . م : فضل . ( 5 ) . س : - و . ( 6 ) . م : بر آن .