عنصر المعالي كيكاووس بن اسكندر بن قابوس بن وشمگير بن زيار
39
قابوس نامه ( فارسى )
وزير گفت : اى فلان همه چيز در عالم تو دانى « 1 » ؟ بزرجمهر گفت : نه اى خدايگان « 2 » . خسرو از ان طيره شد و ز رسول خجل گشت . پرسيد كه : همه چيز پس كه داند ؟ بزرجمهر گفت : همه چيز همگان « 3 » دانند و همگان « 4 » هنوز از مادر نهزادهاند . پس تو خويشتن را از جمع داناترين كس « 5 » مدان كه چون « 6 » خود را نادان دانستى دانا گشتى و سخت دانا كسى باشد « 7 » كه بداند كه نادانست و عاجز ، كه سقراط با بزرگى او « 8 » همىگويد كه : اگر من نترسيدمى كه بعد از من بزرگان اهل خرد بر من عيب « 9 » كنند و گويند : سقراط همه دانش جهان را بيكبار دعوى كرد ، مطلق بگفتمى كه : هيچ چيز ندانم و عاجزم ( 25 ر ) . و ليكن نهتوانم گفتن « 10 » كه اين از من دعوى بزرگ باشد . و بو شكور بلخى گويد و خويشتن را بدانش بزرگ « 11 » در بيتى بستايد « 11 » و آن بيت اينست : شعر تا بدانجا رسيد دانش من * كه بدانم همى « 12 » كه نادانم پس بدانش خويش غره مشو اگر چه دانا باشى . چون شغليت « 13 » پيش آيد هر - چند ترا كفايت گزاردن آن باشد پسند راى « 14 » خويش مباش كه مرد پسند راى « 15 » خويش هميشه پشيمان بود . و از مشورت كردن با پيران عار « 16 » مدار ، و با عاقلان و دوستان مشفق مشورت كن كه با حكمت و با نبوت و تأييد محمد مصطفى صلى اللّه عليه
--> ( 1 ) - ل افزوده : چنان خواست كه گويد دانم ؛ ن : و خواست كه او گويد دانم ( 2 ) - ل : خداوند ( 3 ) - نسخهء اصل و پ : بهمگان ، ل : بهمگنان ، ن : همگنان ؛ بقياس معنى و همين كلمه كه بعد مكرر شده است اصلاح شد مگر آنكه تصور شود فعل جمله « دادند » بوده است ؛ نيز رك . تعليقات ( 4 ) - ل و ن : همگنان ( 5 ) - ن : داناتران ( 6 ) - ل : كچون ( 7 ) - ل : بايد ( 8 ) - ن : خويش ( 9 ) - ن : تعنت ( 10 ) - ل : نتوانم گفت ؛ ن : نتوان گفت ( 11 - 11 ) ، ل : مىكند ؛ ن : در بيتى مىبستايد ( 12 ) - ل : كه بدانستهام ( 13 ) - ل : شغلى ترا ؛ ن : مر ترا شغلى ( 14 ) - ل و ن : مستبد راى ؛ مستبد براى ؛ نسخهء اساس : سند راى ، شايد بتوان آن را « بسند راى » هم تصور كرد ( 15 ) - ل : مستبد راى ؛ ن و ب و پ : مستبد براى ؛ رك . قسمت اخير 14 ح ( 16 ) - ل : عيب