عنصر المعالي كيكاووس بن اسكندر بن قابوس بن وشمگير بن زيار
37
قابوس نامه ( فارسى )
مىگفت : افلاطون بزرگوار مرديست كه هرگز كس چنو نبوده است و نباشد ، خواستم كه شكر او به تو رسانم . افلاطون چون اين سخن بشنيد ، سر فروبرد و بگريست و سخت دلتنگ شد . اين مرد گفت : اى حكيم از من چه رنج آمد ترا كه چنين تنگ - دلگشتى ؟ افلاطون گفت : از تو مرا رنجى نرسيد و لكن مرا مصيبتى ازين بتر چه بود كه جاهلى مرا بستايد و كار من او را پسنديده آيد ؟ ندانم كه كدام كار جاهلانه كردم كه بطبع او نزديك بود كه او را آن خوش آمد و مرا بدان بستود ؟ ! تا توبه كنم از ان كار و اين غم مرا از انست « 1 » كه مگر من هنوز جاهلم كه ستودهء جاهلان « 2 » جاهلان باشند « 2 » . و هم درين معنى حكايت ديگر ياد آمد « 3 » . حكايت چنين شنيدم كه محمد بن زكريا « 4 » رازى رحمه اللّه مىآمد با قومى از شاگردان خويش . ديوانهاى پيش ايشان اوفتاد ؛ در هيچ كس ننگريست « 5 » مگر در محمد بن زكريا « 4 » و نيك درو نگاه كرد و در « 6 » روى او بخنديد . محمد بن زكريا باز خانه آمد و مطبوخ افتيمون بفرمود پختن و بخورد . شاگردان گفتند كه : چرا مطبوخ خوردى ؟ گفت : از بهر آن خندهء ديوانه كه تا « 7 » وى از جمله سوداى خويش جز وى با « 8 » من نديد « 9 » با « 10 » من نخنديد « 11 » چه گفتهاند : « كل طاير يطير مع شكله » . ديگر تندى و تيزى عادت مكن و ز حلم خالى مباش و لكن يكباره چنان مباش نرم كه از خوشى و نرمى بخورندت و نيز چنان درشت مباش كه « 12 » هرگز بدست نپساوندت « 12 » . و با همه گروه موافق باش كه بموافقت از دوست و دشمن مراد حاصل توان كرد . و هيچ كس را بدى مياموز كه بد آموختن دوم بدى كردنست . و اگر چه بى گناه « 13 » ، كسى ترا بيازارد ( 24 پ ) تو جهد كن « 14 » تا تو « 14 » او را نيازارى كه خانهء كم
--> ( 1 ) - ل : ازينست ( 2 - 2 ) ، ل : شدم ( 3 ) - ل : يادم آمد ( 4 ) - ل و ن : محمد زكريا ( 5 ) - ل : ننگريد ( 6 ) - ل : بر ( 7 ) - ل : كتا ( 8 ) - ل و ن : در ( 9 ) - ن : نديدى ( 10 ) - ن : در ( 11 ) - ن : نخنديدى ( 12 - 12 ) ، ل و ن : هرگزت بدست نساوند ( ن : بنساوند ) ؛ ب : نسايند ( 13 ) - ل و ب : بىگناهى ( 14 - 14 ) ، ل و ن : كه